اینجا خیلی تاریکه ...

 

 

دقيقا در اوج زماني که مطمئني از خودتو و زندگيت چي مي خواي ، يهو تمام شالوده ي فکرت نابود مي شه و با همه ي وجودت درک مي کني که نمي دوني اون خواسته ات واقعا چي هست ...

و اين زمينت مي زنه ! ...

تحمل اون لحظه اصلا آسون نيست ... لحظه اي که لجت مي گيره از اختياري که خدا بهت داده ... آره ... لحظه اي که به جبر يه الاغ حسوديت مي شه ... يا حتي يه سنگ ...

بعد مي زنه به سرت و فکر مي کني عاملش تنهاييه ... راه مي افتي تو کوچه و خيابون ، اين مکتب و اون مکتب ، قاطي شماره ها و اس ام اسا دنبال همدل ... صميميت ... دنبال کسي که تنهايياتو پر کنه تا لااقل به کمکش خودتو گول بزني و به ياد قرض و قوله ات به خودت و اختيارتو و تواناييات نيوفتي ...

ده آخه خنگ خدا ... کدوم بي مروتي حتي اينجوري تا مي کنه با اشرف اشرفاي روي زمين؟! ...

برو بابا خدا روزيتو تو يه جهنم دره ي ديگه بده ... اشرفيتم بخوره تو سرم !!!!! ...

اخ لجم مي گيره ... لجم مي گيره ... خدا جون به کي مي گي اشرف؟ ... به من؟ ... مني که تو دوره اي هستم که حتي اسم اشرف از مد افتاده؟ ... باهاش شعر مي سازن که اشرف خانم فلان کرد؟ ...

بابا دست مريزاد ... يعني واقعا برا آفريدن من به خودت آفرين گفتي؟ ...

امم ... يعني دارم کفر مي گم؟ ... يعني دارم نا شکري مي کنم؟ ...

ده آخه خدا جون ... توقعم بالاس و با همتي که دارم يه نخود هم نمي تونم از رو زمين بردارم ... اونوقت مي خواي آدم بسازم از خودم؟ ...

مي دوني چيه اصلا؟! ... به اين شيطونت بگو اين نيلو آدم بشو نيست ... هر چي دلش مي خواد بياد دم گوشم وز وز کنه ... آخه تازه با مگسا ميونم خوب شده !!! ...    

تازشم خبر نداري خدا جون ... جامعه گرگه ... ناموسو مي دزده !!! ... منم که ناموس ... آخ آخ ... از خونه که جم مي خورم انگار خيانت کردم به آرامش دل خونواده ...

آخه چي بگم؟ ...

خب دلم گرفته ... چرا هيچي نمي گييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... نذار فکر کنم کرم !

ده آخه يه کاري کن ... بزن تو سرم ... دستمو بگير ... اينجا خيلي تاريکه !!! ...

اه ... کاش وقتايي که اينجوري هنگ  مي کنم اين عقربه ها مي ايستادن ...  لعنت به اين عقربه ها که قوي ترين هم باشي نمي توني نگهشون داري ... اي واي ...  نمازم داره قضا مي شه ... مغربو قضا بخونم يا نه؟ ... باز هم يه نمي دونم ديگه ... ببينم!  امشب کسي از من نادون تر هم پيدا مي شه ؟!!!

نمي دونم ... هيچي نمي دونم ... من امشب نادانترين آدم اين زمينم !! ...

...

مي دوني چيه؟ ... اصلا غلط کردم ... اصلا بي جا کردم ... کلافه بودم يه چي گفتم ... به دل نگير ... به خداييه خودت به دل نگير ... به شيطون نگو بياد ...  آدم مي شم ! ...

ولي دلم خيلي پره ... از چيزايي که مي  بينم و بعضا مي شنوم ... از چيزايي که مي خوامو نمي کنم و نمي خوامو مي کنم ... از بي همتي کلافه ام ... داغون مي شم وقتي مي بينم جايي که هستم اونجايي نيست که مي خواستم باشم ... اينوقتاس که هي شک مي کنم به مدل خواستنم ... به چيزي که از "خواستن" فهميدم تا الان ... به صرف فعل "خواستن" ... بعد دلم هورري مي ريزه پايين به خاطر خواسته هاي الان و چگونگي رسيدن هاي فردا ...

با کلاس که مي شيم اسمشو مي ذاريم "بي فردايي" ... قربونت! من کلاس اولم ... از هويت اين داستان ، ترسش برام خيلي پررنگتر از اسمو رسمشه ... قبلا گفته ام ... من از ترسيدن مي ترسم ...

... جالب شد ... اومدم بنويسم "ترسيدن" ، به جاي "ت" زدم "نون" و نوشتم "نرسيدن"  ... من از نرسيدن مي ترسم ... خداييش بخوام از حاشيه بکشم تو جاده ، پر بي راه نيست ... من واقعا ازش مي ترسم ... اشتباهه ، قبول ... ولي آخه واسه ترسيدن فقط غول دوسر لازم نيست ... يه جمله حتي کافيه که بريزدت به هم ... نمي دونم ... شايد اين از ضعف منه ... اما هرچي هست هميشه به فال نيک گرفتمش ... اشتباه نشه ... ترسو نه ... اين به هم ريختگيو ... (تازه شدم مثل اتاقم!)

گاهي دلم مي خواد بزنم زير همه چيو برم تو يه ده ، قاطي هرچي بي سواده تا لااقل يکم سواد ياد بگيرم ... بعد يادم به امثال دکتر

(مربي) مي افته که بيچاره ها چقدر تلاش کردن من تو سن خودم باشم و منصرف مي شم ...

گاهي مي رم ليوان مي خرم و مي شکونم ... گاهي مي رم بالاي کوه داد مي زنم ... گاهي هم که دز خوليدگيم مي زنه بالا ، مي رم يه شيطنتي مي کنم و يه بلايي سر خودم مي آرم ... گاهي هم که ديگه حسابي از رو مي رم ، مي شينم و به حال خودم زار زار گريه مي کنم ...

اين موقع ها به خودم مي گم :    آخه آدم ! مردم لااقل عزيزي از دست مي دن ، عشقشون ناک اوت مي شه ،‌ فکرو و شخصيتشون سانسور مي شه ، مشکلات مالي يا بالاخره دردي دارن که وضعشون اين شکلي مي شه ... يا حتي بعضي مرض بي دردي بهشون فشار مي آره ... تو ديگه چته آخه؟ ...

باز هم نمي دونم ...

اما يه چيزو مي دونم ... اين بي همتيه داره فشار مي آره ... بايد يه فکري واسش کنم ...

اصلا همش تقصيره ... تقصيره ... ... ...

هوم ... !

نمي دونم !!! ...

 

نيلوفر

26 خرداد 90 (يه روز مونده به امتحان استاتيک ، ساعت 11 شب تا 1 بامداد) ... راستي ،  فهميدي فردا از الان شروع شده ؟!!! ...

 

 

 

چقدر نمي فهمم ...

 آنان براي ايمانشان جنگيدند ... و وطن ناميست نه فقط شايسته ي ايران ...

دو وطن با هم سر جنگ دارند ...

فرزند يک زن و مرد در لباس سرباز وطن کشته مي شود و قاتلش چيزي نيست جز هيزمي نفرين شده در جهنم ...

فرزند يک زن و مرد در لباس سرباز وطن کشته مي شود و قاتلش چيزي نيست جز هيزمي نفرين شده در جهنم ... 

تنها تفاوت اين دو جمله در نام و نشان ذکر نشده ي وطن است ، نه حتي سرباز يا مادر و پدرش ... و نقطه ي اشتراک اين دو جمله ، جهنمي بودن دو سرباز در عين بهشتي بودنشان است ...

فهم اين تضاد آسان نيست ... لااقل براي مني که بهشتم  نه شهادت براي وطن و جهنمم نه گناه در حق وطن است ...

اگر بهشت از آن کسانيست که در راه ايمان و اعتقادشان جان داده اند ،‌ مردم مژده باد ما را که همه بهشتي هستيم ... چون حقيقتي است که احدي آن نمي کند که نخواهد و زور را نمي پذيرم ... چون انسان آنقدر از اشرفيت مي فهمد که بداند اشرف مخلوقات بودن و خواستن يعني چه قدرتي ... پس اگر خواست و اعتقادش کشتن است و مي کشد ، انتهاي مسيرش جز بهشت نيست و اگر ظلم مي کند و مفهوم ظالم را مي پذيرد ،‌ باز هم بهشتي است ...

براين تعريف ،‌ مرگ اعتقادي ،  سرانجامي جز بهشت ندارد ...

و اگر جهنم از آن کسانيست که ترسيدند و پا پس کشيدند ،‌ مردم مژده باد ما را به جهنمي سوزان ... چون حقيقتي است که داستان ترس ، تکرار نداشته هاي آدمي و نيست شدن داشته هايش است ... تکرار اين گردش داشتن و نداشتن ...

و بر اين تعريف ،‌ هضم در زندگي ، ‌سرانجامي جز جهنم ندارد ....

و هر تعريف بهشتي ديگر و جهنمي ديگر براي من و شما ...

اما واقعا جهنم و بهشت کجا هستند؟ ... يعني من از جهنم مي ترسم يا آتش آن ؟ ... و بهشت را دوست دارم يا ميوه هاي آن را ؟ ...

سوال کوچکي نيست ...

...

از اين گونه نوشتن قلبم مي لرزه و گاهي با تمام وجودم مي ترسم ... و معمولا مثل الان ، قلمم وسط راه مي ايسته و جم نمي خوره تا اتفاقي جديد با پاسخ ها و در عين حال سوال هاي جديدش ،‌اين قلم را دوباره به حرکت در بياره ...

واي خداي من ... چقدر سوال دارم ... چقدر نمي فهمم ...

...

اين نوشته خيلي ادامه داره ... خيلي نا پخته است ... دارم مي سازمش ...


نيلوفر

28 ارديبهشت 90

واگویه ام نمی یاد !!!!

یکی به دادم برسه

- احساس قد بلندي مي کنم ...

- نه جانم ،‌سقف کوتاس ...

اممم ... مي دونم ... خيييلي وقته به روز نکردم. دلايل زيادي داره که بعضي هاش کم از توجيه ندارن ولي ... دوباره مي نويسم ...

از تولدم زياد گذشته ... از 27 آذر يعني ... اما مي خوام نوشته ي اون موقع را به هر حال بذارم ...

شاد و سبز ...

...

 

خودم را ادمي مي بينم در نقش تماشاچي قديمي يک قمار بي پايان که اکنون قهاران ميدان  ، لحظه اي غافل از ورق ها  به او مي نگرند که تو هم بيا بازي ... و من مي ترسم از اين ننگ ... نه از باختن ... که از بردهاي خالي از پيروزي ... هنوز ترس بودن ... نام داشتن ... قهار بودن حتي ... از اين سکون با چهارچوب که حرکت درونش را محدود مي کند ... و تنها گشتن حول يک محور ... توحيد شايد ؟؟!! ... نه ... نمي دانم ...

...

... اخه نمي شه که نرفت سراغ فاز ادبي ولي ... يه چيزيو خوب فهميدم ... نه اين دنيا جنونه و نه من و شما مجنون ... سر کاريم سفت ...

خلاصه ... داستان اينه ... شب تولدمه و هيچ حس خاصي ندارم ... داره 19 سالم مي شه ... گواهينامه گرفتم ... دانشگاه مي رم ... شغل جمع و جوري دارم و درامدي ... کارايي را مي کنم که هميشه دوست داشتم انجامشون بدم ... جاهايي مي رم ، با کسايي هستم که لااقل دوستي با من رو دوست دارن  و اين چيزي جز مايه ي مباهات من نيست ... خانواده ي عالي ... زندگي خيلي خوب ... تن سالم ... و همه چيز فراهم براي لذت بردن  ... ولي ... ولي به خدا مورچه ي کوچک هم با تمام معيارهاي خودش از زندگي لذت مي بره ولو نفهمه دارازاي حتي يک آجر کاخ پادشاه رو ...پس چرا برامون جز نماد کوچکي و گاهي حتي حقارت  نيست درحاليکه خودمون هم جز اين نيستيم ؟!!

بودن به سبک خودمون افتخارمونه درحاليکه نمي فهميم اين بودن کف داره ، ارتفاع داره ... و سقف ...  نداره ...

و در کف بودن با ارزوي اوج گرفتن ، حماقته ... هرچيزي که ريشه اش شجاعت نيست ، حماقته ...

 و من نمي خوامش ...

اره ... اين "ولي"هاي محکم ... اين شک ... گاهي داغونم مي کنه ...

...

 

نيلوفر

28 آذر 89

 

x1cebf4gsm2dl0db02f.jpg


زنگ درو مي زني ...

-          کيه ؟

-          من ...

-          من کيه ؟

-          منم ديگه ...

-          منم کيه ؟

-          نمي دونم ... فقط درو باز کن ...

زنگ در خدا بود نه ؟ ...

ديدين دعاهامونو ؟!  ... خداييش اين شکلي نيست ؟! ...


نيلو / 5 مهر 89

اون شب خيلي شب بود ...

اون شب خيلي شب بود ... از اون شباي نامردي که مي گذرن ، اما درواقع نمي گذرن. شبايي که هر ثانيه اش مصيبتيه براي تويي که خواب مي خواي. خوابي که تا صبح بيدارت نکنه ... که بخوابي ... که خواب تو رو ببره به جايي غير از اينجايي که شباش نامردن ... جايي که هر روزش بيدارت کنه با حافظه ي ريست شده. تا از نو بنويسيش ، بکشيش ، يا چميدونم ... هرکاري دوست داري باهاش بکني ... هرکاري که فقط ديروزتو نبيني ...

مگه چيه ؟ ... مگه ديروز لولوخورخورست؟! ...

نه جانم ... نيست ... اما مي دوني کيا نمي خواي ديروزت تکرار بشه يا يادت بمونه ؟ ....

وقتي که شکسته باشي و خورده شيشه هات پخش شده باشن هر جايي که  تو به هر حال نمي شناسيش ... هر ناشناخته اي ترسي پنهان ... اين ترس ها مي ترسوننت ...  و تو از ترسيدن مي ترسي ...

تو اين شبا احساس نمي کني يه قطره اي توي يه دريا ، يه ذره اي توي يه بيابون ، يه علفي توي يه زمين فوتبال و يا هر چيز ديگه اي که بهت ثابت کنه خيلي کوچيکي ... تو اين شبا دنياي تو همين تاريکي اطرافته و خودي که فقط مي دوني هست ... گرچه که شايدم نباشه ...  اينه که حس نمي کني کوچيکي ... بلعکس حس مي کني اطرافت چقدر کوچيکه ...  و تازه خجالت مي کشي ... از اطراف اونايي که اطرافشون بزرگه ...

شبايي که مرتب اقرار مي کني کاسه ات لبريز شده و چند ثانيه بعد به خودت مي خندي که چه کاسه ي کوچيکي ... شبايي که مي فهمي که فهميدي و چند ثانيه بعد تعجب مي کني که فهميدن يه همچين چيز ساده اي فهمي هم مي خواست؟! ... يا شبايي که نمي فهمي و نفهميدن دراز ... يا شبايي که نمي فهمي که فهميدي يا نمي فهمي که نفهميدي و مي فهمي که چقدر فهم ساده نيست ... تو ساده نيافريده شدي ... يا شبايي که از ساده بودنت شرمت مي شه و شبايي که مي نالي از پيچيدگي ذاتت ... و هر تعريفي که فهميدنت را دچار مي کنه ، شبت را به درازا مي کشه ... و لعنت بر شبهاي دراز من ...

و چقدر اين گيرودار کوچيک و بزرگ ، فهميدن و نفهميدن ، دراز و کوتاه ، چاق و لاغر ... اين تضادها ... و چقدر اين تضادها شبيهند ... چقدر شبيهند وقتي تضادهاي درونت را مي بيني ... تنها دروغ آيينه را ...  و اينه اون تجربه ي معروف که اينهمه طرفدار داره؟! ...

باشه ... تجربه کرد و بارور شد ... اما چراوقتي مرد نگفتن فلاني عجب تجربياني داشت ؟ ...

نمي دونم ... گيج گيح گيجم ...

تو رو خدا يکي بهم بگه ... من بايد به چيه بزرگ شدن افتخار کنم؟!!!!! ...


نيلوفر

25 شهريور 89

 

شب اعلام نتایج ... وقتی بچه های مردم سرکار می رن ...

وقتی از فرط خستگی سرت درد می کنه ...

چشمات می سوزه و پلکهات به زور چوب کبریت بازن ...

دهنت اویزونه ...

موهات به هم ریختست ...

عینکت کثیفه ...

گردنت تیر می کشه ...

بدنت کوفتست ...

انگشتات زوق زوق می کنه ...

و خیلی حالتهای دیگه ...

تعجب می کنی چی هنوز رو صندلی , جلوی مانیتور کامپیوتر , دور از تخت گرم و نرمت ... نگهت داشته ...

یه نتیجه که شاید اگه بیاد تا روزها بعدش خوابو ازت بگیره؟! ...

نه ... این نمی تونه باشه ...

دیگه اینجاست که به مرز دیوانگی می رسی ...

سعی می کنی به عنوان اولین انسان روی زمین بالاخره آدرس کوچه ی علی چپو پیدا کنی ...

اما یادت می آد که اون کوچه روز 18 سالگیت خاک شد زیر خروارها حس خام مسؤولیت ...

شاید دلیلش حرمت یک سال زحمتی باشه که کشیدی ... که در اینصورت کارت درسته و نگرانی نباید داشته باشی ...

اما بازم آروم نمی گیری ...استرس و از این لوس بازیا نداری ... یعنی حالشو نداری که داشته باشی ... اما خواب برات یه معما شده ... می دونی اگرم بخوابی , خواب سایت سازمان سنجشو می بینی و جمله ی بزرگی که نوشته به محض اعلام نتایج گزینه ها فعال می شوند ...

بدت می آد ... بدت می آد از این جدیت ... از این کلیشه ...

به محض اعلام ...

همش یاوه ... دلت می خواد یکی نازت کنه و بگیردت تو بغلش و آروم آروم بهت نتیجه را بگه ... نه اینکه به محض اعلام ...

اینجاهاست که با تمام وجودت درک می کنی حس خوب دیدن لبخند یه آدمو ... اینجا که یه صفحه ی سفید جلوت بازه و حرفی می زنی و یه سری شکلک محدود قراره گویای تمام غلیان درونی تو باشن ...

و وای ... یه لحظه دلت به حال خودت می سوزه ... به حال تمام کسایی که صفتشون کنکوریه و تو از آخرین بازمانده های امشبشون هستی که هنوز نشستن ... به حال لحظه های که مرتب جاشون پر و خالی می شه , دلت حسابی کباب می شه ...

حس می کنی دیگه ظرفیت باور کردن باورهاتو نداری ... و چقدر این حس تلخه ... و حسرت می خوری که مسواک مزه ی تلخ بعضی چیزارو پاک نمی کنه ...

ایمان ...

کلمه ای کلمه وار مانند ... مفهوم گاهی خالی می شود ...

 

و من فکر کنم واضحه که دیگه موتورم به روغن سوزی افتاده ... چوب کبریتا هم شکست ...

دیگه می زنم کنار منتظر امداد جاده ...

شب بخیر فردای من ... شب بخیر ...

 

10 مرداد 89

 

 

 

 

 

عادت کرده ام که عادت کنم ... اما چرا؟ ...

...

...

کنکور تمام شد

و کنکور 89 تمام شد ...

از در دانشگاه که اومدم بيرون حس عجيبي مجبورم کرد توي بلوار وسط خيابان لحظه اي روي زمين بشينم ... بشينم و در همين يک لحظه ، اين فرايند يکساله را که تا قبل از 4 ساعت پيش ادامه داشت ، مرور کنم ...

راستش براي اولين بار احساس ترس کردم ... ترس از سالهاي بعد از اين 4 ساعت ... انگار در همون يک لحظه تن ها بار از جنس مسئوليت بر دوشم گذاشته بودند ... انگار دري ديگر براي لحظه اي باز شد و و من از آن گذشتم ... اما نه دري به آسمان روياهايي که رسيدن به آنان حقيقتم بود ... بلکه دري به ناکجاآباد واقعيت هايي که حقيقت دنياي بعد از آن 4 ساعت بود ... گذشتن از اين در را در لحظه ي 18 سالگي ام احساس کرده بودم ... اما انگار هنوز در چهارچوب در ايستاده ، انتظار اين چنين بهانه اي را براي گذشتن مي کشيدم ... بهانه اي به نام بزرگ شدن ...

اما اين دقيقا تفکري است که بزرگترها را از ما به خاطر داشتنش شاد مي کند ... دقيقا تفکري که اولين قدم براي دور شدن از رسيدن هاييست که تازه پس از سالها جولان هاي منطقي ، پيري به يادمان مي آورد ... اشتباهمان را ...

کدام تفکر منطقي خلاقيت يک کودک را دارد؟ ... کدام نيازمندي آزادي يک نوجوان را مي فهمد؟ ... منطق مي گفت چون بال نيست پرواز محال است ... اما خلاقيت بال هم ساخت ...

و اين حقيقت است ... نه باورهاي القايي مان ...

و تمام اين احساس ها درحالي بود که دورتادورم پر بود از دخترهاي سردرگمي که حتي نمي دانستند چرا اين تلاش را کرده اند؟ ... و يا شک کرده بودند که حتي تلاشي کرده باشند ... چشمهاشان مملو از نگراني بود لحظه اي که با والدينشان برخورد مي کردند ... مملو از تنش که به سکوت وادارشان مي کرد ...

من نشسته بودم بين هياهوي باورهاي شکست خورده ي مملو از ابهام و چيزي که آزارم مي داد اين بود که چرا ...

چرا اين سيل عظيم ، قدرت انسانيتش را به ضعف مي فروشد ...

و ترس از چراهاي آينده قدرت ايستادنم نمي داد ...

و اين احساس مطلقا محصول اين يک سال و 4 ساعت نبود ... حتي محصول نتيجه ي احتمالي اش هم نبود ... انسان تنها گاهي ... يا شايد کمي بيشتر از گاهي ... قدرت فطرتش را ازياد مي برد ...

همين ... و اين "همين" متاسفانه بزرگ است ...

و الان ... بعد از چند ساعت ... نشسته ام وسط اتاق حسابي به هم ريخته ام ... بين فوجي از جزوه و برگه ي امتحاني و اثار به جا مانده از يک سال تلاش ... تلاش براي بايدهايي که دورتادورم را پر مي کنند از احساس تلخ جبريگري ... جبري که با اختيار مي پذيريمش ...

اما اين چه احساسيست در حاليکه اين يکسال مملو از لذت بودم ... سخت بود اما ياد گرفتم سختي را بفهمم ... عطش کتابهاي نخوانده ، جاهاي نرفته ،‌کارهاي نکرده آزارم مي داد ، اما آنچه مي کردم ، آنچه مي خواندم و آنجا که مي رفتم هدفي داشت ... و اين حتي از رسيدن زيباتر است ...

کلاسهايي که مي رفتيم ، شوخي هايي که با بچه ها مي کرديم ، تعادل فکري و رواني که نداشتيم ،‌ پادشاهي که در خانه و همه جا مي کرديم ، نازهايي که والدين از ما مي کشيدند تا شايد آپولويي هوا کنيم ، .... اينها زيبا نيستند؟ ... يادمان نمي مانند؟ ... هر لحظه با يادآوريشان لبخند برلبانمان نمي نشيند؟ ...

و من چقدر دوست دارم نيلوفري را که براي رسيدني تلاش مي کند ...

شايد خسته ...

و باور کردم که ... هيچگاه يک پيروز در لحظه ي پيروزي اش و يک شکست خورده در لحظه ي شکستش احساس يکديگر را درک نمي کنند ، حتي اگر هردو بارها شکست خورده يا پيروز شده باشند ...

پس بر هيچ يک گناهي نيست ... و شکست يا پيروزي آن چيزي نيست که مي فهميم ... آن چيزيست که احساسش مي کنيم ...

پس تفاوت است بين انسانهايي که به دنبال پيروزي شکست مي خورند و آنهايي که بي چرا گونه شکست را مي پذيرند ...

آري ...

نتيچه هر چه باشد ...

من نيلوفر هستم ...

15 تير 89

18 سالگی

و من 18 سالم شد ...

وقتي چشماتو باز مي کني به روي دنيايي که کمتر کسي ازش دل خوشي داره ، با خودت مي گي شايد اين جاده ي خاکي سربالا ، يه قله اي هم داشته باشه که منتظر منه ...

حالا که به هر حال داري مي بيني ، مي شنوي ، و به جبر بايد بموني، ... پس بساز ... اون چيزيو که مي خواي ... که بهش اعتقاد داري ...

وقتي صبح جمعه، ساعت 8:15 شد ، رو دامنه هاي صفه بودم ... به خودم گفتم يعني اون کوچولويي که 18 سال پيش تو همين ساعت ، تو بيمارستان چشماشو باز کرد ، فکرشو مي کرد که 18 سال بعد ،‌زير بارون پاييزي ، رو دامنه ي کوه ، خيس خيس خيس باشه ؟

در تمام طول اين يک هفته که به 27 آذر مونده بود ، لحظه شماري مي کردم ، روي قله به اين 18 سال زندگي خوب فکر کنم ... اما امروز بارون قله ي ديگري را به من ياد داد ...  قله اي به نام نيلوفر ...

وقتي توي شهري کويري مثل اصفهان  که مردمش براي يک قطره بارون له له مي زنن زندگي کني ، و دقيقا لحظه ي تولدت باروني شروع بشه که تا بعد از ظهر هي کم و زياد بشه اما بند نياد  ، به خودت حق مي دي که بگي ، خدا خيلي دوستت داره ...

البته به عقيده ي بعضي ها قدمم نحس هم مي تونه باشه ، چون احتمالا با اين وضع اصفهانوسيل بر مي داره

...  نمي دونم ... پارسال که 17 سالم شد فکر مي کردم موقع 18 سالگي کلي حرف براي گفتن دارم ... اما الان مي بينم شايد سکوت ، بهترين جواب به 18 سال زندگي باشه ...

اون بالا ، مثل يه موش آب کشيده که از بس خيس شده هضيون مي بافه ، با خودم گفتم ، يعني مي تونم مسئوليت زندگيمو ، ندونم کاريهامو ، شيطنتهاي فاجعه برانگيزمو و آدم بودنمو خودم به عهده بگيرم ؟

اينکه ديگه حق ندارم خراب کاريهامو بندازم سر بچگيم عذابم مي ده ... اينکه بايد مراقب رفتارهام باشم ... اينکه بايد مراعات همه نوع آدميو بکنم ... اينکه بپيوندم به قماشي که خودشون تو خواسته ها و تعاريف  تصنعي گير کردن و احتمالا چون چاره اي ندارن يک ظاهري را نگه داشتن. (... دقيقا منظورم آدم بزرگا هستن ...) ...

اينکه آدم بودنم تحت الشعاع يک سري قراداد قرار بگيره ... يک سري معيار ... يک سري قضيه ي اثبات نشده

... و اين درحاليه که هنوز شهوت انداختن توپ تو زمين آدم بزرگا رو دارم ... هنوز ...

مي دونين ! ... بياين يه نگاه دقيق به آدم هاي مطرح دنيا بينداريم ... در داستان زندگي خيلي هاشون جاي کودکي و نوجواني خاليه ( فقط در حد يک نگاه اجمالي ) و اين درصورتيه که اساسي ترين ابعاد وجوديشون در اون زمان شکل گرفته و دلايل تلاش و پيشرفتون را در آرزوهاشون بايد پيدا کرد.

من الان هنوز يک نوجوانم و به عنوان يک نوجوان به خودم اين اجازه را مي دهم که اعتراض کنم به دنيايي که به قول بوبن کودکي را فراموش مي کنه تا دنيا بمونه ...

حالا که تازه در پست استقلال کار گرفتم ، براش مي جنگم اما مي دونم  زمان استعفايم هم دور نيست ...  

اما مي خوام از نتيجه هايي که امسال بهشون رسيدم بگم ...

راستش ديگه اعتقاد ندارم به حرف آدم هايي که مي گن مثل کوه باش ... بلند و استوار ... بلکه من مي خوام خودم باشم ،  بر قله ي کوه ...

ياد گرفتم که ديگه براي خودم از کسي و چيزي بت نسازم. چون جدا هيج کس ارزش بت شدنو نداره ...

فهميدم خدا سقف آدمهاييه که از بارون مي ترسن و نردبان آدمهاييه که از کوتاهي خودشون رنج مي برن ...

فهميدم اگه بخوام مي تونم حسابي خرخون باشم ... به قول خودمون بترکونم ...

ديوار اتاقم کم کم داره پر مي شه ... بايد به فکر يه ديوار ديگه هم باشم ...

خلاصه ...

17سالگيم تقريبا تو درس خلاصه مي شه ... اما فکر کنم متوجه شدين که تولد 18 سالگيم محشر بود ... با بچه ها کيک و شمع برديم بالاي صفه و به هر ترتيبي بود زير بارون جشن گرفتيم ... عالي بود ...

دوستام هر کدوم برام آرزويي کردن ،

يکي گفت آرزو مي کنم مشهور ، خوشبخت و عاقل بشي ...

يکي گفت اميدوارم به زودي حس خوب فتح يک قله ي 4000 متري را تجربه کني

و يکي ديگه گفت آرزو مي کنم به آرزوهاي قشنگت برسي ...

و البته که يکي از بچه ها که به تازگي پدر بزرگش فوت کردن برام آرزو کرد که غم عزيزانمو نبينم و زودتر از اونا بميرم ... اين آرزوي فوق العاده ايه ... حتي خودم قبلا از خدا خواسته بودم ... اما انگار خدا مال دوستمو جدي گرفته ... چون امروز 2بار تا پاي مرگ رفتم و عزراييل گفت برو بچه ! 

حس می کنم دنیای اطرافم مثل یه سیل خیلی سریع داره می آد به سمتم ...

یکی بهم گفت فاصله ی 16 تا 17 و 17 تا 18 زیاده اما 18 به بعد خیلی زود می گذره  ... 

کنکور هم حالش خوبه ...

دیگه چیزی به مغزم نمی رسه ...

برام دعا کنین بسازم ... خودمو ... بعدش به داد دنیا هم می رسیم ... 

شاد و سبز ... 


نیلو(29 آذر 88)        

نيلو کنکوري ... 1

يه تصميم جالب گرفتم ... مي خوام يه بخش جديد تو وبلاگ باز کنم به اسم " نيلو کنکوري " و جريانات اين دوران را گاهي توش بنويسم ... خوبه نه ... نترسين ... وقتي نمي گيره ...

 

اين اوليشه ...

 

بعد از قرني دارم دوباره مي نويسم ... دستام مي لرزه ... خودکاره نمي نويسه ... کاغذ چک نويسه براي مذخرفات من کافي نيست ... و سرم درد مي کنه ...

احساس مي کنم عينکم کثيف شده ... ديگه اون نيلوفري نيستم که سرش تو هر سوراخ موشي مي چرخيد و کلکسيون سوسک جمع مي کرد ... سوسکاي کلکسيونم همهشون کف شيشه هاشون پهن شدن و زبوناشون يه ور ولو شده ... چرا ؟ ... چون من اگه بهشون برسم لااقل يه تست کمتر مي تونم بزنم ... و اين يعني فاجعه ...

احساس مي کنم قلمم حسابي با اين يه درميون نوشتناش داره فحشم مي ده ... کاغذ سفيد دفتر نوشته هام تبديل شده به چک نويسي پر از تابع هاي مختلف ، معادله ، عدد ووو ... و گاهي فقط يه جمله ي جديد رو ديوار پر از کلمه ي اتاق خودنمايي مي کنه ... شدم درياچه ي خشکيده ...

آره ... خدا وکيلي دلم گرفته ... براي طبيعت زندگيم ... براي شلوغ کردنام ... براي وراجي کردنام ... براي پياده روي هاي چند ساعته ام تو کوچه پس کوچه هاي اصفهان و عکس گرفتن از هر در و ديواري ، آدمي ، حيووني ... چيزي ... براي ديدن دوستا و خنده و شوخي و مسخره بازي ... براي کتاب فلسفه خوندن و تا چند روز اداي شخصيت ها ي کتاب را درآوردن ... براي يه روز از دنده ي قاجاري بلند شدن و فارسي قديم حرف زدن يا يه روز اصطلاحات عاميانه پروندن ... يه روز تو حرفا مرتب کلمات انگليسي گفتن و يه روز جو شاهنامه اي و فارسي خا لص گرفتن ...

آخه ظلم نيست  يه همچين آدمي رو مجبورش کنن يه سازو بزنه ؟! ...

احساس مي کنم خنگ شدم ... يه ساعت بعد يادم مي ره چي خوردم ... يادم مي ره بندهاي کفش را چه جوري مي بستن ... يادم مي ره جاي قاشق چنگال ها کجاست يا ...

شدم بلا نسبت مثل خانم هاي حامله اي که وييار دارن ... يه روز چيز ترش دلم مي خواد يه روز تلخ ... توي سرما درحاليکه دندونام به هم مي خوره دلم بستني مي خواد و صبح زود هنوز چشام باز نشده در حال خيار خوردنم ... بعد از مامان مي پرسم من چرا چند وقته دل درد مي گيرم هي ...

هيچيم که عين آدم نبود ... کنکور خوندنم هم به آدم نرفته ...

آخه بابا ... من آدمي بودم که تو خونه بند نمي شدم ... حالا روزي 12 ساعت بيشتر تو اتاقم چشمام رو کلمات و شکل ها خشک مي شه ... نامرديه خب ...

تمام بديهيات برام مبهم شدن ... تو همه چي قيافه ي 0/0 مي بينم ... ( صفر صفرم در حد = مبهم ) ... انگار خود مغزم شده يه قضيه ي سخت که به  اثبات نياز داره ...

 ديکه حتي بلد نيستم تخم مرغ سوخته ي خاص خودم رو هم بپزم ... شلخته تر شدم حسابي ...

مي بينين تو رو خدا ؟

راستش يکم زيادي قاط زدم ... به زمين و زمان تازگي گير مي دم ... نمي دونم چرا دلم يه کار خاص مي خواد ... چند وقتيه از اون شيطنت هاي ديوونه کننده نکردم ... فکر کنم دليلش همينه ...

آره خلاصه ...

اما ... اما ... همه ي اين غرها را زدم که بگم من راضيم ... ( جلل خالق ... چيزي که برداشت نمي شد همين بود ... ) ...  اما راست مي گم ... کيف مي کنم وقتي 30 تا تست مي زنم و همش درسته ... نفسم بند مي آد وقتي يه قضيه را خودم اثبات مي کنم ... ذوق مرگ مي شم وقتي سر کلاس درس براي جواب معلم يه چيزي مي پرونم و معلمه کلي تشويق مي کنه و خوشش مي آد ... چشمام رو 1 اي که گاهي تو بعضي درسا تو کارنامه ي کانون مي بينم و يعني تو فلان درس رتبه 1 شدم  خشک مي مونه ...

جدا بهم خوش مي گذره ... راست مي گم ... شايد يه مسافرت 2روزه حالمو جا بياره که ديگه از اينجور هذيونا ننويسم ... به اين و اون نپرم و بهتر بشم ...

 

اميدوارم ...

 

نيلو

16/8/88

و آنانکه باز میروند...

                                                                

   نمي دونم يادتون  هست يا نه ! ... اما من خوب يادمه ..." پد ري"  4ماه و 12 روز پيش فوت کردن ... خب اين که گذشت ... اما کاراي خدا عجيبه ! ... ديروز باباجانم ( اون يکي بابابزرگ ) هم فوت کردن. تو اين سال کنکوريه خدا  باحال داره بامون بازي مي کنه ! ... 

باباجان 4 سال بود که مريضي کبد داشتن و از2 سال  پيش که قطع اميدي بودن . اما باباجان من تو اين 2سال 5تا کتاب نوشتن ... اميدشون به بهبودي ، ايمانشون به زندگي ، همتشون به يادگاري گذاشتن و انگيزشون براي بودن ، همه و همه باعث شد که يک بيمار قطع اميدي که هر لحظه احتمال مرگ براش هست ، 2سال زندگي کنه.

اعتراف مي کنم ... با اينکه خيلي کم گريه کردم ، ( شايد 5 دقيقه ) ، اما دلم بدجوري گرفته.  خب آخه بعضي از اون کتابا چک نويساش به خط منه. لحظه هايي که مي نشستم جلوشون و مي گفتن و من مي نوشتم. اينا مگه مي شه از ياد آدم بره؟! ... گاهي مي گم کاش بره ... اما انگار يکم دل سنگيه ... نمي دونم ... گيج شدم.

توي چک نويسا چون دستشون مي لرزيد ،‌خطها موج دارن. راستي باباجان مثل خودم دست چپ هم بود. البته بماند که با هر2تا دست مي نوشتن. محشر بودن. باباجان همه جا مي نوشت ...  تو خونه ، مهموني ، بيمارستان ،‌ پارک ، همه جا ... فوق العاده بودن زمان هايي که مي نشتم پيششون و از قديما مي گفتن. از همه کس از همه جا ... سفر خيلي کرده بودن . از هر جاي ايران که حرف مي زدي ، از قديمش که چجوري بوده مي گفتن. يا حتي از کشورهاي ديگه.  زبان انگليسي و فرانسه شون هم خيلي خوب بود. 

باباجانم يکي از مديراي هتل عباسي ،  زمان شاه بودن. هنوز بعضي ها مي شناسنشون اونجا. از هر قسمت هتل خاطره مي گفتن. بعدش هم که از مديريتش اومدن بيرون براي خودشون چندتا دهنه مغازه باز کردن. اما نه هر مغازه اي. مغازه اي که يک دهنه اش گوشت فروشي بود و گوشتايي که تو کل ايران فقط  باباجان وارد کننده اش بود ، دهنه ي ديگه اغذيه هايي که از تهران سفارش مي اومد براش. دهنه ي ديگه سبزيجات فريز و بسته بندي. و خلاصه کلي دهنه و کلي جنسي که باباجان تنها وارد کننده اش بود تو ايران. چندتا دستيار زن و مرد کره اي و چند مليت ديگه هم داشت. مامانم مي گن اون موقع هميشه چيپسا و شکلاتايي مي خوردن که دست هيچکس نمي ديدي. بيشتر مشتري ها سفير سفراي خارجي و ايراني مقيم اصفهان بودن.  تازه غير از سفارشات شهراي ديگه.

از اون همه دهنه ، الان فقط 2تاش مونده. انقلاب  رو مي شناسين که ...

پاتو که توش مي ذاشتي کلي بايد احتياط ميکردي که دزدگيراي دست ساز باباجان نگيرنت. علم الکترونيکشون محشو بود. بيش از 20تا دزدگيري که طراحيشون به مغز کم آدمي مي رسه ، اون 2تا دهنه باقي مونده از اون عظمت را پاسباني مي کرد.  مثلا دزدگيرايي که موقع خطر، زنگ مي زدن خونه ، دزدگيرايي که حس گر آيينه اي داشتن ، دکمه هايي که باباجان دم دست خودشون تعبيه کرده بودن براي کنترل مغازه. يکي از دکمه ها درو باز مي کرد. يکيش تلوزيون را روشن مي کرد ،‌يکيش چراغارو ووو ... محشر بود ...

تازه فقط به مغازه خلاصه نمي شد ... خونشون ... واييي ... پر سيم ... وقتي بچه تر بودم ، روزي که دندونامو اورتودنسي کردم به باباجان گفتم ، سيم پيچي هاي شما به دندوناي منم سرايت کرده ... خنده اش يادم نمي ره ...

نمي دونم چرا اينارو مي نويسم. شايد چون افتخار مي کنم  که نوه ي چنين آدمي هستم. احساس مي کنم بايد اداي دين کنم. کتابا هنوز چاپ نشدن. اما من چاپشون مي کنم. قول مي دم بابابزرگ.  کتاب اول همين خاطراته ... محشره ...

راستي ... باباجان ... نصير تا فهميد خون دماغ شد ... من وقتي فهميدم خشکم زد.  نمي دونم عطيه فنقلي هنوز مي دونه با نه ! شما خيلي مريض بودين. نمي تونم حتي تصور کنم که الان چقدر راحتين. براي همين ، هم ناراحتم که حضور فيزيکي ندارين ديگه و هم ناراحت نيستم. چون برزخ بهشتي که حتما جاي شماست از اينجا بهتره.

باباجان چشماشون تقريبا هم رنگ چشماي من بود. وقتي تو کما بودن دلم مي خواست يک بار دبگه بازشون کنن. و جالبه که قبل از مرگشون باز کردن.

مي دونم که دلم براشون تنگ مي شه ... براي هر2شون ... اما خداجون ... دمت گرم ... خوب گوشمالي مي ديا ... شکرت ... 
ممنون که خوندين ... ديگه ندارم بگم ... کتاب که چاپ شد خبر مي دم ...

شاد و سبز باشين

نيلوفر

8/7/88 ( راستي باباجان در تاريخ 8/6/18 به دنيا اومدن و در تاريخ 7/7/88 از دنيا رفتن ... همين ماه پيش براشون تولد گرفتيم ... هييي ... روحشون شاد ) 
 

رودخانه خشک است ...

واقعيت اين است که زنده رود ما به سختي نفس مي کشد ... شهر در حرم داغ بي آبي مي سوزد ...

يک روز بعد از کلاس مسافت زيادي را از وسط رودخونه اومدم ... وحشتناک بود ... انگار بر بدن انساني که نفس هاي آخرش را با درد مي کشد راه بروي ...

کنار جزيره ي وسط رودخانه هنوز يکم آب بود و زمين گل ... خلاصه که تا بالاي مچ پا تو گل فرو رفتم ... به زحمت خودم را کشيدم بيرون و همونجا نشستم رو زمين و اين را نوشتم ...

چهره ي آدمايي که رد مي شدن ديدني بود ... البته احتمالا من خودم خيلي ديدني بودم ... دست و پاي گلي ... عين فلک زده ها کف زمين نشسته بودم و مي نوشتم ...

آخه اون موقع واقعا فلک زده بودم ...

با همون وضع پياده اومدم خونه ... نگهبان آپارتمان راهم نمي داد تو ... پر گل بودم ... حق داشت بنده ي خدا ... تازه طي کشيده بود ...

مامانم گفت ... تو دختر بشو نيستي ...

در جوابش گفتم ...

اشتباه نکنين ... من آدم بشو نيستم !!!

اينم از اين ... :



رودخانه خشک است

رودخانه در هياهوي بي پايان شهر غريب غرق است

خشک است ...

و تو قدم مي زني بر بستر چروک خورده اش



رودخانه خشک است و تو راه مي روي

و ترک هايش تو را مي شکنند

خورده پاره هايت را در ميان چاله هاشان دفن مي کنند

تا ديگران نبينند

که رودخانه خشک بود و

تو بر ويرانه اش گذشتي



رودخانه خشک است

و ماهي ها به دنبال آب از ياد برده اند طراوت خاک پاکش را

آدمان از آن راه ها کوتاه مي کنند

و گاهي چون تو

بر نفس هاي آرام گل الودش که در تمناي طراوت مي خشکند

فرو مي روند ...



رودخانه خشک است و گياه تنها گفت

که او هنوز زنده است

جيرجيرک خنديد

که او هنوز نفس مي کشد

و تو گوش سپردي

آري ... هنوز هست



از اعماق خستگي ها و گل هايش برون آمدي

در کنارش بر تخته سنگي نشستي

و بر کاغذ تنهاييت نگاشتي


رودخانه خشک است

رودخانه غرق است

رودخانه که بر آن مي گذرند

خشک است ... تنهاست ...



نيلوفر / 15 تير 88


اين هم چندتا عکس که اون موقع گرفتم :


,khjhjhjh.jpg - upload images with Picamatic


 kjkjj.jpg - upload images with Picamatic

mhjgjhgh.jpg - upload images with Picamatic

سفر غرب ...

  سلام به خودم ... سلام به شما ...

خب ... تا امتاحانا تموم شد و سفر بعدش که رفتم ، افتاديم تو قضاياي انتخابات و نشد که مثل هميشه گزارش کار بدم.

راستش سفر معرکه اي بود ...

به عمرم انقدر از فاصله ي نزديک افتخار آشنايي با شلوار کردي را نداشتم ... عجب اعجوبه ي راحتيه ... البته  شلوار شش جيبه ي خودم دست کمي از اون نداره ... اما ...


CIMG2086.JPG - Picamatic - upload your images


خلاصه ...

رفتيم غرب ... خوانسار ... همدان ... کرمانشاه ... سنندج ... مريوان ... زريوار

راهش خيلي طولاني بود و با توجه به اينکه مرتب براي ديدن آثار توقف مي کرديم زياد طول کشيد. اما عالي بود.

اقا يک اعتراض وارد اما رضايت بخش و جالب توجه ... تقريبا همه ي آثار باستاني غرب کشور روي کوهه ... جالبه نه؟! ...

تا دلتون بخواد کوهنوردي کردم ...

مقدمه کافيه ... با عکس ها شروع مي کنم ...  

از باباطاهر شروع مي کنم ... همون باباطاهر عريان که به بنده ي خدا براي همين اسمش کلي تيکه مي ندازن ... اونجا که هرکس از در آرامگاه وارد مي شد اشاره اي مي کرد به اين عريان ... بنده ي خدا!!! ... دلم براش سوخت ...


IMG_5581.jpg - image uploaded to Picamatic

بيرون مقبره

IMG_5597.jpg - upload images with Picamatic

داخل مقبره ... اون که اون وسطه ، قبره ... براي اين عکس هنري کلي منت مردمو کشيدم تا جلو اين يه ذره سوراخ نايستن ...

IMG_5592.jpg - Picamatic - upload your images

سقف ... و حاشيه اي از ديوار ... معرکه بود ...

و حالا مقبره ي ابوعلي سينا ... بايد بگم آرامش عجيبي داشت ... تمام محيطش ... تو پارکش که پير و جوون همه در حال شطرنج و تخته نرد بودن ... خيلي باحال ...


IMG_5602j.jpg - Picamatic - upload your images

اينم عکسش ...

IMG_5604.jpg - Picamatic - upload your images


CIMG1772.JPG - Picamatic - upload your images


IMG_5637.jpg - upload images with Picamatic


IMG_5636.jpg - Picamatic - upload your images

نماي بيرون مقبره ...

CIMG1758.JPG - Picamatic - upload your images


 CIMG1793.JPG - Picamatic - upload your images


CIMG1797.JPG - Picamatic - upload your images

ديوار راه پله که من عاشق سنگ هاي يه تيکه اش شدم ...

IMG_5632.jpg - image uploaded to Picamatic


IMG_5630.jpg - Picamatic - upload your images

داخل مقبره ...

IMG_5615.jpg - image uploaded to Picamatic

و اين يعني عظمت ...

و غار عليصدر که اصلا نمي شه تعريفش کرد ... چند تا از عکس ها

IMG_5759.jpg - Picamatic - upload your images

خودم شيفته ي اين عکس شدم ... بي نهايت وهم انگيزه ...

IMG_5765.jpg - Picamatic - upload your images



IMG_5750.jpg - upload images with Picamatic

هر کس دست را پيدا کرد !!!


IMG_5749.jpg - upload images with Picamatic



IMG_5700.jpg - Picamatic - upload your images

معبد آناهيتا ... اگر کسي کتاب هاي تن تن را خوانده باشه مي تونه بفهمه که اين معبد هزاران سال پيش چه قيافه اي بوده ... معبدي سه طبقه که هر چه بالاتر مي رود کوچکتر مي شود ... يک چيزي تو مايه هاي معابد چيني ... اين هم بقايايش که متاسفانه بيشتر خرابه بود ... آخه در طي سال ها روي بنده ي خدا خانه سازي شده بوده ... بعد پيداش کردن و خانه ها را خراب کردند ... البته هنوز چندتاييش بود ...

CIMG1915.JPG - upload images with Picamatic


CIMG1935.JPG - upload images with Picamatic



CIMG1903.JPG - upload images with Picamatic

اين مارمولک منو دقيقا نيم ساعت معطل خودش کرده بود ... از بس فيگور مي گرفت تا ازش عکس بگيري ... به جان خودم راست مي گم ... بيشتر از 15 تا عکس از اين نيم وجبي من گرفتم ... بعدش هم رفت تو اين شکاف ... نه تشکري ... نه دستت درد نکنه اي  ... هيچي ... اما اگه بابا مي ذاشت مي گرفتمش ...



خب ... بريم سراغ کرمانشاه و طاق بستانش ...

IMG_5839.jpg - upload images with Picamatic


 IMG_5823.jpg - upload images with Picamatic


IMG_5807.jpg - upload images with Picamatic

داشتم فکر مي کردم که آدم بودن چقدر خوبه ... اونجا که بودم ديگه دلم نمي خواست مارمولکي چيزي باشم ... اخه اونجا وقتي چشماتو باز مي کني ، نخوت را چيزي جز يک زير خاکي نمي بيني ... و گاهي بهش افتخار مي کني که چون باعث شده طاق بستاني پديد بياد ...

بچه تر که بودم يک جمله خوندم که مي گفت : دوستي هامان را بر سنگ بنگاريم که تا ابد ماندگار بماند و دشمني ها را بر شن تا بادي از ميان برکنندش ...

حالا من نمي دونم يک پادشاه قيافه ي خودش را چون مظهر دوستي است بر سنگ ماندگار مي کنه ؟! ...

راستي ... خوشحالم که شراب جاودانگي هنوز به دست کسي نيفتاده ... چون  آدما سعي مي کنن از اين طرح ها براي جاودانگيشان درست کنن ... اونوقت انگيزه نداره قيافه اش روي سنگ باشه آخه ... خودش هست هميشه ... چي بي مزه ... نه ؟! ...

دلم مي خواست بدونم وقتي امير مسعود ديوار تموم شده را ديد ، عکس العملش چي بود ... اونجا بود که من شدم امير مسعود و نصير ، باباش ... با هم يه نمايش بازي کرديم تا من بفهمم ... راهنماها کلي خنديدن ...

من که مي گم همه جا بايد ثابت کنم خلم ...


 
IMG_5795.jpg - upload images with Picamatic



و .... حالا ... کوه فرهاد خودمون ...



CIMG1953j.JPG - upload images with Picamatic

جدا عظيم بود ...

CIMG1975.JPG - Picamatic - upload your images

اخه نگاه کن کجاي کوه اوووووووووووون بالا از اينا درست کردن ... آخه بگو مگه جا قحط بود ؟؟!! ... لااله الا الله

... شوخي کردم ... معرکه بودنش به همينه ...


CIMG1963.JPG - Picamatic - upload your images

و ... حالا ... جناب هرکول ... راستش تصور نمي کردم هرکولي که هيدس را مي زنه داغون مي کنه انقدر کوچيک باشه ... ( بازم شوخي مي کنم ... مجسمه را اينجوري ساختن ... ) اما خداييش خيلي بي قواره بود ...

CIMG1967.JPG - Picamatic - upload your images

به اين مي گن خيانت ... مردک بي مغز ورداشته مهر وقف زميناي روستاشو درست زده وسط کتيبه اي که مال هزاران سال پيشش بوده ... اگه زنده بود مي کشتمش مادر مرده رو ...


و سنندج ... اول که وارد شديم گشنمون بود ... از هر بني بشري سوال مي کردي ... از اون سر شهر تا وسطاش مي گفتن : رستوران جهان نما ...

که جدا هم جهان نما بود ... اقاهه صاحبش از اون جهانگردهاي حرفه اي بود که از آفريقا گرفته تا پاريس کلکسيون تابلو و مجسمه و انواع ابزار جنگ قديمي جمع کرده بود ... من اون روز ناهار که نخوردم ... فقط دور اين رستوران مي گشتم عکس مي گرفتم و نگاه مي کردم ...

اين هم چندتا از عکس ها ...

 

CIMG2026.JPG - image uploaded to Picamatic


CIMG2038.JPG - image uploaded to Picamatic


CIMG2022.JPG - upload images with Picamatic


 CIMG2036.JPG - image uploaded to Picamatic


CIMG2029.JPG - image uploaded to Picamatic


خانه ي قديمي در سنندج بود که موزه کرده بودنش ... اون آقايي که اول مطلب به افتخار شلوار کردي ازشون عکس گذاشتم از نوادگان صاحب خانه بودند که به گفته شان خونه را به زور و بسيار مفت از دستشون درآوردن ...


 
CIMG2065.JPG - Picamatic - upload your images



CIMG2058,mh.JPG - Picamatic - upload your images


آقاااا ... چرا همه جا بايد همه دست راست باشن ؟!!!! ...


CIMG2080jh.JPG - image uploaded to Picamatic



CIMG2074j.JPG - upload images with Picamatic

معلوم بود که مجسمه سازهاي خيلي خوبي بودن سنندجي ها ... علاوه بر موزه ، شهر هم پر بود از مجسمه ي درويش گرفته تا خان هاي مختلف ... از چهره ي بعضي هاشان هم خشانت مي باريد ...


خلاصه ... خيلي عکس بود و خيلي جاهايي که گشتيم ... اما اگه مي خواستم حتي نصفشونو بذارم بايد خيلييييييي ...


پاورقي : وقتي برگشتيم به خودم گفتم : " هنوزم مي خواي آدم نباشي؟ "

پس ما چي ؟!

سلامي نوجوانانه به دست اندرکاران جنبش هاي داغ اخير ... يعني مردم ...

راستش ما بچه مدرسه اي ها هنوز اختيارمون دست خودمون نيست که پاشيم بيايم و با شما باشيم ... اما از اونجايي که شهادت طلبي در هر دو گروه ، چه ريش دار و چه بي ريش ، ‌امري پسنديده به نظر مي رسه ، بدمون نمي اد که محض هيجانشم که شده شب ها رو پشت بام ها الله اکبر بگيم ،  بلکه يک سنگ هم بخوره تو سرمون يا عقلمون سر جاش بياد و يا به فيض شهادت برسيم . اما خودمونيم ، کم حرفي نيست ... جدا تسليت مي گم ...

مي دونين !!‌  ما بيچاره ها که زمان انقلاب هم نبوديم. و اينکه اجازه حضور در اين يکي را هم نداريم نشون مي ده که اصلا از قماش آدم به حساب نمي آيم ... حيف که دست کممون مي گيرين ؟!

مگه غير از اينه که اکثر جنگ ها و انقلاب ها را بيشتر هم سن هاي ما تبديل به سياه لشگر کردن ؟!

کاش باور کنين که ما مغز خر خورديم؟!

پس گفتم شايد لااقل براتون جالب باشه که قشر کوچيک سال جامعه چي فکر مي کنن و آيا اصلا مي خوان اين وضع را يا نه ...

يکم به دور و برمون نگاه کنيم . تکرار هر کلمه را از رسانه ها گرفته تا صحبت هاي مردم که  بشمريم ، شايد بيشتر از هزار بار کلمات جوان ،‌ دانشجو ، مردم ، دولت مردان ، روسا به گوشمون مي خوره که ديگه دل و روده برامون نذاشته ... اما خودمونيم ! ... کي اين وسط از ما ياد مي کنه؟ درصورتيکه هر اتفاقي براي جوان ها بيفته ، درسته که به نام و فعاليت هاي اونها بوده و تا سال ها بعد افتخارش به نام اونهاست ،  اما واقيعيت اينه که بيشتر نتيجه اش بر ما تاثير خواهد گذاشت ...

پس خودمون را گول نزنيم ...

اگر دقت کرده باشيد ما بيشتر از هر قشر ديگه ، الان مجبور به سکوت مي شويم و در آينده محکوم به سکوت ... دليلشم که بپرسيم ،‌ مي گوييد " خطرناکه باور کن "

آخه چه باوري ؟ ... مگه خطرش را با چشمان خودمون نمي بينيم؟ ... پس چرا اصرار داريم هنوز؟ ...

متاسف نيستم براي کساييکه اصرار بر حماقت دارند و گاهي به خاطر تهديد قطع شدن ماهيانه ي 30 تومانيشان به فرد مشخصي راي مي دهند ... بالاخره بنده هاي خدا شرايط  و نا آگاهي خودشان را دارند . بلکه متاسفم   براي آدم هايي که ترجيح مي دهند  فقط  روي کاناپه بنشينند و اخبار را دنبال کنند ( چون خطرناکه حسن ! ) و خالصانه ادعاي روشنفکري مي کنند درحاليکه پر واضحه که جامعه داره چوب نا‌دانيشو مي خوره ...

راستي ... سر سخنم با جووناست ... با خودمون ... ما نوجووونا ... ما که آدمهاي سي سال به بالا را محکوم مي کنيم به انتخاب نادرست ... به جو گير شدن ... از کجا معلوم که اگر گيريم  نظام ديگري جايگزين شد ، آيندگان ما را به همين اتهام ها محکوم نکنند ؟! ...

عجيبه که تاريخ با فاصله هاي بسيار کوتاهي تکرار مي شه ...  

  اينارو نمي نويسم که بگم "من" و يا "ما"  هم هستيمااااا ... مي خوام بگم حواسمون باشه که چقدر تصميمات ما بر نزديکترين روابطمون تاپير مي گذاره و گاهي اونايي که خاموشن و کوچيک شمرده مي شن ، نتيجه هاي بزرگ نسيبشون مي شه . حالا چه خوب و چه بد ...

اين چند روزه که تقريبا همه چي تبديل به مايه ي انحراف از دين شده ، مکرارا اين جمله " مشترک گرامي ، دسترسي به اين سايت امکان پذير نمي باشد " به چشم مي خوره ... احتمالا اگر به دل و روده اش دقت کنيم مي گه : مشترک گرامي ، شما بسيار بيحا کردي اومدي سراغ اين سايت ...

و اين يعني توحين به شعور مني که با اين صفحه روبه رو شدم که لابد خودم انقدر مغز ندارم که چي برام خوبه يا نه ... البته در مواردي هم وافعا ندارم اما اين را يک آدم مملکتي برام تعيين نمي کنه ...  مادر و پدر دارم خير سرم ...

خلاصه اش کنم ...  بابا دست خوش ... کجاييم به خدا ؟! ...   


نيلوفر / 2 تير 88

اندر مدح دلمه

                                   

راستش مي خوام بگم که اين امتحانا با مردم چي کار مي کنه ... خلاصه که يکم مخيله ام ريخت به هم و اين چندتا ياوه را سرهم کردم ... خجالت نمي کشم از اينکه اينجا بيارمش ... چون مي خوام درجه ي دز حماقت را نشون بدم ... همين ...

پي اگر خواستيد نخونيد ...


اينجانب اصلا شکمو نيستم ... از دار دنيا يک دلمه دوست دارم و ماهي ... خب ... ته چين هم دوست دارم ... ولي ديگه همين ... مامان بزرگ بنده هميشه ما را مورد عنايت خودشون قرار مي دن و سورپريز مي کنن ديگه ... يه دفعه مي بينين وسط زمستون بوي دلمه از خونشون بلند مي شه ... واايييييي ...

خلاصه ... اين هم اندر باب دلمه ...  

اي دلمه ...

اي شفتااالو ...

اي جيگر ...

اي که تو بسيار با ما آشنايي ...

اي که مامان جان بزرگ تو را مي پزد ، چه در زمستان چه در هميشه !!!!!

اي تو بسيار سبز ... پر از برنج ( برنجش خوب نيستاا ... )

توت را دوست نمي دارم (البته احتمالا با برگ مو درست میکنن...نه؟) اما خداوند تو را بخشيد از برگ توت بر ما ... و چه نيکو شد دنيا ... 

آري اري ... زندگي زيباست با تو ... زندگي ديگ و اجاق ديرنده پابرجاست با تو ... گر بيفروزيش ، دلمه اش در خانه ها پيداست ... ورنه گشنه اند و گشنگي گناه ماااسستت بي تو ...

(شعر بنده ي خدا زايل شد خداوکيلي ) 

به هر جا همگنانم حلقه بستند

نگينش دلمه اي ناز آفرين بود

ز شرم روي سبز دلمه اي اش

سر من لحظه ها بر آستين بود ...

( توراخدا ... مهدي سهيلي تو قبر مي لرزه ) 

بسي رنج بردم در اين هيفده سال

که بود است مرا دلمه فقط فصل خاص

( بله ... مي دونين شعر کيه که ؟! ) 

در خرابات مغان بوي دلمه ها مي شنوم

وين عجب بين که چه بويي ز کجا مي شنوم ...

( آقاي حافظ به بزرگي خودتون ببخشيد ) 

راستي يعني چي که آقاي سنايي قرن 6 بودن ... من تو امتحان نوشتم 5 ، بايدم 5 به دنيا مي اومدن ... اه

( اين هينجوري بود ) 

توانا بود هرکه دلمه خورد

ز دلمه دل پير برنا بود

( بسياااار نيکو ... ) 

پشت دريا شهري است

                    که در آن دلمه ها مي پزند

                                           مردمش بس با سليقه

                                                               روز و شب دلمه ها مي خورند

( ارادتمند شما هستيم آقاي سهراب ) 

مزرع سبز فلک ديدم و دلمه هاي کاشته

يادم از کشته ي خويش آمد و شکم گشنه

گفتم اي بخت بخسبيدي و برگ توت ها ريخت

گفت مشو نااميد از سال ديگه

( عذر مي خوام که من بيشتر شعرهاي شما را مي خونم جناب حافظ ) 

الا يا ايها الساقي ادر دلمه و ناولها

که پخت آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها 


 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه انديشه ام انديشه ي دلمه است

که امشب خوردم و تا سال ديگر

زمان در بستر شب خوب خواب است

(فريدون مشيري جديد و بدون ذوق ) 

مي گن : چون قافيه به تنگ آيد

                                        شاعر به جفنگ آيد

همين نقل منه ... تو را خدا ... از اون شعرهايي که مي گفتم از دست امتحانا شدن اين ... شما دوستان عزيز مي تونين اميد وار باشين که بعد از امتحانا وضعم وخيم تر نشه و به حالت اوليه برگردم ... اما بد هم نيست تو بخش خواهران تيمارستان يک جايي برام رزرو کنين ... چون بعد از انتخابات پر مي شه ... 

نيلوفر / 6 خرداد 88

و آنان که مي روند


سلام به دوستان عزيز ... عذر خواهي مي کنم به خاطر اين مدتي که نبودم ... درسا نمي ذاره ديگه ... الانم که اومدم براي اين نامه است ... پدري (پدر بزرگم) فوت کردند ... اين نامه را ما 4تا نوه با هم براي ايشون نوشتيم و در مجلس هفتشون خونديم ... روحشون شاد ... 

"هو"

سلام پدر، نديدمتون مدتيه ... از عيد تا حالا که اينجا بودين...

خوبين؟... دماغتون چاقه؟ ... از ما بهترين نه؟ ... پدر کربلا خوش گذشت؟ ... ، راستي مي شه‌ منو ببخشيد؟  ... من در حق شما کوتاهي کردم. احتمالا نوه ي خوبي نبودم ... فکر مي کنين چرا مي گذره و فرصت حتي عذرخواهي نمي ده ... مي آين مثل هميشه به چالش بکشيمش و بحث کنيم؟ ... و شما مي برين ... مي دونم...

... پدر ... به خدا بگين اگر لبخندي مي زنيم براي اينه که هنوز باور داريم که اوج دنياي آدما چيزي جز اروج نيست ... و شما لبخند مي زنيد ... مثل هميشه ... براي ما که دوستتون داريم ... براي هميشه لبخند به لب در چشمان ما ابدي خواهيد بود ...

گرچه دلمون براي بوس هاي آبدارتون تنگ مي شه ... گرچه براي اذيت کردن هاي زيرکانه تون که بعد کلي بابتش حرص مي خورديم دلمون تنگ مي شه ... دلمان تنگ مي شه که يک بار ديگر براي خنده هاي بلندمون بگين "داد نکن" ... براي اتاق هاي شلوغمون بگين "واي" ... براي جلوي کامپيوترنشستنمون بگين "پاشو" ... باهامون لنگرودي صحبت کنين و از پشت تلفن زبانشو با هم تمرين کنيم ... 

پدر ... دلم تنگ مي شه براي وقتايي که موقع درس خوندنم مي اومدين تو اتاق و تکيه مي دادين به ميز و من از صداي قرچ قوروچش حرص مي خوردم که الان مي شکنه ... کاش شما هنوز بودين و فشار مي دادين ، حتي اگر مي شکست ... مي بينين تو را خدا چقدر ما آدما عجيب غريبيم؟ ... تا هستين به هفته اي يک  بار تلفني حرف زدن بسنده مي کنيم. به قول هامون عمل نمي کنيم ، اما تا يکم دور مي شين ، ورق برمي گرده و عکستون از جلوي چشمامون کنار نمي ره ...

پدر ... گرچه دلمون تنگ مي شه ... اما شما از ما خوشبخت تريد ... و ما هم از خودمون ...

پدر ... مي شه لطفا يک راه حلي پيدا کنين که بنده ديگه به کي بدم وسايلامو که خراب شده با ابتکارات خاص خودش تعمير کنه؟ ... ديگه کي براي نصير باقالاقاتوق درست کنه؟ ... پدر ديگه کي بيادم باشه تا شيريني خاص خودمو برام بخره و به من بيچاره ي عشق ماهي تو اين قحطي طرفدارانش برسه؟ ... از شمال برام بگه ... از دوران بچگيش ... از زن باباهاش ... از دعواهاش ... از جريان هاي خنده دارش ... ديگه کي حرصمو بخوره؟ ... ديگه کي پدر ...

آرزو مي گه ... دلم مي خواد الان کنارم نشسته بودي ، من جلوي پاهات زانو مي زدم ... از نوک پا تا سرتو بوسه بارون مي کردم ...

پدر ... من نمي دونم اين کارو مي کردم يا نه ... اما دلم مي خواست بودين تا وقتي خوابين و خرناس مي کشبن در اوج شيطنت سوراخ هاي دماغتون را بگيريم تا از صداي جالب بعدش کلي بخنديم ...

پدر نصير چشم هاي سرخ شده اش را قايم مي کنه ... مرد شده نه ؟ ... مي دونم چرا ... داره به حرف شما گوش مي کنه ... مي بينين چقدر حالا همه حرف گوش کن شديم؟

پدر ايرانجون را مي آريمشون همينجا ... پيش خودمون ... نگرانشون نباشين ... ايرانجون قويتر از اوني هستند که به دلسوزي ما نيازي داشته باشن ...

پدري ... آرزو مي گه خوش به سعادت ... با يک دل پاک ، خونه ي کعبه را ديدي ، و با يک حس قشنگ بعد از مهموني تو خونه ي امام حسين الان به اون آرامشي که تک تک آدم هاي اين کره حسرتش را مي برند رسيدي ...

راستي ... يادته مي گفتي مي خوام قبل از مرگم کربلا برم؟ ... و من هميشه مي گفتم خدا نکنه ... اما پدر مي بيني خدا چقدر دوست داره؟ ... اصلا براي حرفاي من تره هم خورد نمي کنه ...  بهتون حسوديم مي شه

... ايمان مي گه يک زماني جاده ها رو براي ديدنت با کلي ذوق و شوق طي مي کردم ، اما الان ترجيح مي دم که با يادت ساکن و بي صدا يک جايي زندگي کنم. ... ر

استي مي دونستين يک ماه ديگه مي رم تا گواهينامه بگيرم؟ ... هميشه ايرانجون مي گن ، گواهينامتو بگيري ما رو ببري بگردوني ... شما هم پشت بندش کلي مي خنديدين که کي به من آخه ماشين مي ده؟ ... احتمالا هم اينطوريکه بوش ما آد حق با شماست ...

پدر مي دونين از شما چيا ياد گرفتيم ؟ ... اينکه اگه تو جاده يک قدم تا مرگ هم بوديم ... به خاطر عزيزانمون که رو صندلي هاي عقب خوابن ،‌محکم باشيم و بخوايم که کمکمون کنه ... و بمونميم تا زندگي کنيم ...

اينکه اگه تا صبحم کتاب بخونم ،‌ فردا صبحش خواب نمونم و بهانه تراشي نکنم ... اينکه هميشه چون دوست داريم دوستمون بدارند و دوست داشته باشيم ، ديگران را فراموش نکنيم ...

اينکه ... آرزو نمازشو آهسته بخونه ... من اول وقت ...

اينکه ... اتاقمو جمع کنم و تو اين بازار شام درس نخونم ...

اينکه هميشه آسون بگيريم ... پدر شما راحت زندگي کردنو به ما ياد دادين و لذا بنابر تعدي نامساوي هاي اجتماعي حکم ثابت و به ازاي هر بدبدختي ، رابطه ي سهل گيري زندگي همواره بر قرار است ... مي بينين درسمو خوب خوندم؟ ... پس نگران نباشين ...

آرزو مي گه ، نگران آينده ام نباش ... تو سخت ترين لحظه ي زندگيم مثل يک کوه با لبخندت به من قدرت دادي در حالي که مي دونستم از درون داغوني اما دوست دارم به آرزوت برسي ، .... از من مطمين باش ...

پدر يادته؟ ... عيد ها مي نشستيم با هم ، تو اون اتاق دست راستيه ، فيلم هاي عيد را تا دير وقت نگاه مي کرديم و کلي به فيلم هندي ها مي خنديديم ، با فيلم ترسناک ها مي رفتيم تو بغل هم و از وضع هم خنده مون مي گرفت و موقع فيلم هاي اکشن تخمه ها ته مي کشيد ...

پدر الان که نيستي آدما حرفاي جالبي مي زنن ... مثلا مي گن حيف بودي ...

آره پدر راست مي گن ... خيلي حيف بودي اگه مي خواستي با غير از پاي خودت بري بيمارستان ، يا محتاج ديگران زندگي کني ... عزت تو به ما عظمت مي ده ...

زير اعلاميه ها نوشتن "محمد باقر غروي" ... بزرگ خاندان ... و ما خوب مي دونيم که اين بزرگي به خاطر سنتون نيست ... شما واقعا بزرگ بودين ...

البته  پدر يک اعتراف بکنم؟ ... تو اتاق چپيه خواب بودين. از زاويه اي که داشتم مي اومدم طرفتون فقط پاهاتون پيدا بود. ايمانو صدا زدم ، گفتم ببين تو را خدا پدر پاهاش چقدر باريک و خوش تراشه ... بعدم کلي با هم بهتون خنديديم ... ببخشين تو را خدا ؟ يعني در کل مي شه بزرگي با پاهاي باريک ... جالبه نه ؟ ...

احتمالا الان کلي آدم دارن بهم چشم غره مي رن ... منو که مي شناسين ... عين خودتون کار خودمو مي کنم ...

با خودم فکر مي کنم آخه شما که الان انقدر به خدا نزديکين که ما چون نمي فهميم درکش نمي تونيم بکنيم ... ما فقط دلمون مي سوزه که ديگه جمعه ها نبايد منتظر صداي تلفن باشيم که بعدش سلام بلندبالاي هميشگيمونو به هم بکنيم و کلي بخديم ... همين ... يعني ما 4تا  که لااقل اينجوري فکر مي کنيم ...

پدر ... ايمان ، آرزو ، من و نصير دلمون تنگ مي شه براي تمام لحظه هايي که صورتتون از اونا هيچ وقت پاک نمي شه ... اما ‌شما هميشه حضور داري ... با همون لبخند و همان آسايش ...

وبه قول آرزو هميشه و هر لحظه ، گرمي دست ها و محکمي شونه هاتو زير سرم حس مي کنم ، حتي زماني که در غم نبودنت گريه مي گريم ...  

    خب ... بياين مثل هميشه به حرفامون پاورقي بديم و نتيجه گيري کنيم ( مي خوام بزنم تو جاده خاکي)  :


در روايات عرفاتي مرصادالعباد بيان شده که خداوند به ترتيب جبرييل ، ميکاييل و اسرافيل را براي گرفتن مشتي خاک از زمين که گل آدم باشد مي فرستد.  اما خاک که توان تحمل جبروت خداوندي را نداشته است ، نمي پذيرد .

پس در نهايت خداوند عزراييل را مي فرستد تا به جبر هم که شده خاک آدم را از زمين بگيرد. عزراييل مشتي خاک مي آورد ،‌بر آدم ساخته و پرداخته شده سجده مي کند و در نهايت ، مسيوليت بازگشت خاک و اداي قرض به آن را گردن مي نهد.

پس نه ترسي ما را سزد در اين عشق و نه راه گريزي ...

خداوند که هرروز سجده اش مي کنيم ، با مرگ بر ما منت مي نهد و آغوش بازش را بر چشمان کور ما نمايان مي سازد.

گاهي تاسف بايد خورد به حال آدمياني که دل خوش داشته اند به آنکه خدا از رگ گردن به آنان نزديکتر است. حال آنکه نزديکي خدا کجا و دوري رگ گردن کجا ؟ ...

به شما عزيزان با تمام وجودم اعترف مي کنم که گرچه پدر در بين ما ديگر نيست اما من خوشحالم چون حس مي کنم ،

بنده و برده ي آزاد شده اي هستم که التماس مي کند به بندگي اربابش برگردد ... 

و خوب مي دانم که پدر بازگشت ... 


در مجلس ختم بعد از خوندن نامه گفتم : از تمام کسايي که تشريف اوردن خواهش مي کنم که بدونن اينجا مجلس ختم نيست ... چرا که خود خدا مي گه "انان را که در راه خدا مي ميرند را مرده نپنداريد ، که انان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي گيرند"  

مردا به مراتب بيشتر از خانم ها گريه مي کردند ...


اصلا نمي تونم بگم مطلب قابل توجهي بود ... نه غناي ادبي داشت و حتي موزون بود ... اما ما اينو در اوج احساستمون نوشتيم .... شايد گوشه اي از محبت هاي عزيزمون جبران شده باشه که شک دارم ...

نيلوفر/ 25 ارديبهشت 88


کنیسه ها ...

IMG_4663web.jpg - upload images with Picamatic


یک روز جمعه طبق عادت گشت و گذار , سری زدیم  به 4تا از کنیسه های اصفهان ...

راهنمای گروه , کاملا خالی از تعصب و یا حسی که رنگی از نژاد پرستی داشته باشد , مطالب با ارزش و مهمی را از دینشان به ما گفتند ...

به این فکر کردم که اگر واقعا خوب نگاه کنیم و سعیمان کسب آگاهی باشد و اصول بی پایه ی خرافی و تعصبی را کنار بگذاریم , انزجارهای بی مورد کنار می روند و آن هنگام تازه آدمیت جلوه می کند ...

آیین های قشنگی داشتند ... تاریخ جالبی که به خواندنش می ارزد ... حتی در بسیاری از موارد , از احکام دین اسلام هم وظایف دینیشان سخت تر بود ... و بعضی بی دلیل سخت شاید ...

به خدا قصد قضاوت ندارم ... اصلا کار بشر ناقص قضاوت نیست ...

بسیار لذت بردم و دیدم که چه کسانی ,کجا و چگونه به طرز دیگری می نگرند.

راهنما تاکید می کردند که یهودی های امروز بسیار راحت تر از قدیمی ها زندگی می کنند. شرایط فراهم تر است و پذیرش اجتماعی بیشتر ... و چقدر با اخلاص خدا را شکر می گفتند در خلال صحبت هاشان ... توجه کردیم که گاهی از اینکه جلوی بقیه بگوییم " خدایا شکرت " خجالت می کشیم؟ ... چرا؟ ... جو ؟

ده فرمان عجیب بودند ... جدا خنده دار است انزجارهایی که به دلیل مذهب و یا دین از هم داریم ... ده فرمان به هیج وجه با اصول اسلام مغایرت نداشتند , اما شاید بتوان گفت کامل نیستند ... نیاز به تفسیرهای زیادی دارند و متمم ... و حتما آخری کامل تر باید باشد ... موافقید؟ ... ( باز هم بگویم , نه دفاعی می کنم و نه قصدی دارم ... کاملا احساس شخصی است )

همگی نیاز به بودن یک کمال را نشان می دهند ... همگی دین ها , حرف خدا را می زنند ... همگی قشنگ اند ...

تا حالا حس کردیم که احتمالا آدمیم؟


IMG_4674web.jpg - upload images with Picamatic

بالای محراب ...
IMG_4679web.jpg - upload images with Picamatic

آقای راهنما ...
IMG_4685web.jpg - upload images with Picamatic

تورات به زبان عبری ... به کسی نگین , اما اومدم نگاهش کنم اول برعکس گرفته بودمش ... کلی خندیدن همه سر این موضوع ... آخه من که عبری نمی دونم ...
IMG_4688web.jpg - image uploaded to Picamatic

محراب  به جای صدر سالن در وسط آن قرار داره ... چون همه  , روحانی یهود را ببینند و او هم بر جمع مسلط باشد ...
IMG_4686web.jpg - image uploaded to Picamatic

این آقا خادم کنیسه بودند ... پیرمردی دوست داشتنی و بی نهایت در رفتار مهربان ...
IMG_4689web.jpg - image uploaded to Picamatic

و این خانم هم ... آخی ... می خواستم عکس بگیرم گفت من آخه با این لباسا ؟ ... منم گفتم خوشگلین ... عالی ... بعد خندید ...
IMG_4703web.jpg - image uploaded to Picamatic

ساعت دیواری یک کنیسه ی 20 ساله ...
IMG_4681web.jpg - Picamatic - upload your images


10 فرمان به زبان عبری ...
IMG_4698web.jpg - image uploaded to Picamatic

شمعدان 7 شاخه بر در ورودی کنیسه ...
IMG_4732web.jpg - upload images with Picamatic

نمای بیرونی این کنیسه تازه ترمیم شده ... گنبد را ببینید ...
IMG_4717web.jpg - upload images with Picamatic

این هم داخل همان گنبد ...
IMG_4737web.jpg - upload images with Picamatic

کنیسه ی زیرزمینی تازه ترمیم شده ... محشر بود ...
IMG_4738web.jpg - upload images with Picamatic


قبرهای چند تن از بزرگان یهود زیر همان سقف آبی ...


راستی , در دین یهود پیامبر زن نیز وجود دارد ... فکر کنم 7 نفر باشند ...

اگر مطلبی ناقص است , خوشحال می شوم افراد آشنا با یهود به این متن اضافه کنند ...

قشنگه که فکر کنیم با هم چقدر نزدیکیم ... اسلام ... مسیحیت ... یهود ... زردشت ... بوداییسم و ... ما یکتا پرستیم ... مگه نه ؟


نیلوفر/22 اسفند 87

سهراب ...

sfdfg.JPG - Picamatic - upload your images


سهراب را می شناسی؟ ... همان اهل کاشان را گویم که روزگارش بد نبود و پیشه اش نقاشی  ... همان انسان پشت دریاها ... همان که درخت می کشید به جای ساختمان ... همان که شب ها شاخه ی پیچان نیلوفر را خواب می دید , نه قرضهایش را ...

همان که گلِ آب به او خبر از خراب حالی بچه های مادری نازک دل می داد که کوزه به جوی سپرده و با عشق , محبت جمع کرده بود ... همان که قیر شب , مرگ رنگهایش را بدل ساخته بود ... همان کز خلوتگاهش دود پرمی کشید و آه , سودایش را به باد می سپرد و آفتابِ روز بعد , بیدارش می ساخت ... یادم است , همُ صحبتش بود ... نه؟

آری ... سهراب را یادت هست؟ ... همان که به مهمانی دنیا رفت و باز سکوتِ پرچین های شاد را برگزید ... همان که گدا را دید و شنید و طراحی کرد و رنگین ساخت و هستی بخشید و پرواز داد ...همان که باغ جهان را تر کرد ... همان رقصنده که شرم نداشت از مستی و بی رنگی اش ... همان که روی علف ها چکید ... یادت هست؟

راستی ... دانستی قافله از رودی کم ژرفا گذشت؟ ... من نیز نمی دانستم ... سهراب را که یادت آمد ... او گفت که رود کم ژرفا بود و گذشت ...

خانه اش دانی کجاست؟ ... آن سنگ  سرد را نمی گویم که نرم و آهسته قدم باید گذاشت تا نشکند چینی تنهاییش ... آن دفتر پر رمز و راز ... رازهای سهراب ... دانی کجاست ؟ ...

آری ... صبحدم بر دیارش گذری کردم پای برهنه ... مست شدم از طراوت شبنم بر روی چمنزار و رنگ زدم بوم خدا ... رنگ خدا ...

 قصد دخالت نبود در حافظه ... می دانم یادت هست ...

راستی ... واقعا یادت هست ؟؟؟؟!!!!!!!


041125120609.JPG - image uploaded to Picamatic


---------------------------------------------------------------------------------------------------

IMG_5228web.jpg - upload images with Picamatic


امام زاده ی کنار قبر سهراب ... نگاه این خانم عجیب بود ...


IMG_5229web.jpg - image uploaded to Picamatic


و چینی شکستنی سهراب ...

نیلوفر/15 اسفند 87

خانه ی قدیمی ملاباشی


IMG_4944_web.jpg - upload images with Picamatic

قدم گذاشتن به این خانه ها به ما ثابت می کند که چقدر در مواردی پس رفت کرده ایم ... این زیبا, خانه ی ملاباشی در واقع در خیابان ملک اصفهان است .... تاجری مسلمان مسلک که درک بالایی از زیبایی دارد ...



IMG_4768_web.jpg - upload images with Picamatic

وقتی در این اتاق به نام شاه نشین چشمهایت را باز می کنی , احساس بی وزنی تو را به فکر وامی دارد که چقدر در این با شکوه می توان قشنگ زندگی کرد ... قشنگ نوشت ... قشنگ نواخت ...



IMG_4822_web.jpg - upload images with Picamatic

گویی آسمان تو را بر بال خود سوار کرده است و رنگین کمان خودنمایی می کند ...
IMG_4815_web.jpg - upload images with Picamatic

              

IMG_4819_web.jpg - upload images with Picamatic

ظرافت محوت می سازد ... ( یکی از درهای شاه نشین )


IMG_4832_web.jpg - upload images with Picamatic


آتش خانه به شعر حافظ روشن بوده است ...

IMG_4835_web.jpg - upload images with Picamatic

یکی از حاشیه ها ی دیوار شاه نشین ...



IMG_4863_web.jpg - image uploaded to Picamatic

IMG_4869_web.jpg - image uploaded to Picamatic


IMG_4791_web.jpg - image uploaded to Picamatic


حتی زیر زمین را نیز با شکوه پنداشته اند ... ( زیرزمین خانه )


IMG_5086_web.jpg - image uploaded to Picamatic

IMG_5077_web.jpg - image uploaded to Picamatic


مهمان خانه ی دو طبقه ی باشکوه ... جدیدا به یک همچین چیزی می گن دوپلکس ...


IMG_4897_web.jpg - image uploaded to Picamatic


راهروی طبقه ی بالا ...


CIMG0787_web.JPG - image uploaded to Picamatic

چقدر راحت می توان اوج گرفت ... ( نورگیر خانه )


...


 چقدر ساده می توان به گذشته سفری داشت و عشق کرد ...


 نیلوفر/27 بهمن 87

 





خداحافظ

5x903r4.jpg - image uploaded to Picamatic

آدم های شاد ... سلام

 

فریاد زدم تا شاید کسی بشنود ... اما تنها وجود پنهانم را که عظمتم بدو بود , به باد سپردم ...

من زود بزرگ شدم و این آزارم می دهد چون درست نمی سازمش ... عجولم ...

بر من ببخشید ... می روم ... چرا که هنوز زمان بودنم نیست ... و نخواهد بود ... بودن را نمی خواهم ...

شما شاد بخندید ... و از من یاد مکنید که شرمگین می شوم از آنچه به یاد می آورید از من ...

می روم که بسازم ...

 

بدرود ...

سپندارمذگان و هدیه های جدید

love-wallpaper26.jpg - Picamatic - upload your images



سپندارمذگان و هدیه های جدید ...

 

1-        یک email  برای فرد مورد نظر بساز و آن را در سایت ها یا مراکز اینترنتی که اخبار و اطلاعاتشان مورد علاقه و نیاز اوست , ثبت کن تا اطلاعات هر بار بدان ارسال شود و به عنوان یک منبع عالی برای آموزش و استفاده اش به او تقدیم کن . آدرس را روی کاغذ نواری شکلی بنویس و دور شاخه گلی بپیچ و بده بهش ...

2-      یکی از عکس هایش را که بدان بسیار علاقه دارد را با نرم افزارها به شکلی خنده دار دربیاور و در قابی زیبا بهش بده. ( البته برای کسانی که اهل شوخی نیستند توصیه نمی شه. )

3-      هدیه را بدون هیچ تزیینی و تنها در حالی که یک روبان پاپیون شده و خوشگل به آن بسته ای تقدیم کن. گاهی سادگی خیلی قشنگتره ...

4-      اگه کادوت خیلی معمولیه و ناراحتی .... ربانی را دور خودت بپیچ و پاپیون بزن و به عنوان کادوش بگو : « عزیزم ... می دونستی؟!!! ... همین من برای تو کافیم ... » ... بعد وقتی در کمال بهت تو را نگاه می کند یا از خنده روی زمین ولو شده است و یا پاپیون شما را باز می کند , کادوی مورد نظر را بده ...

5-      می دونی!!! ... دیگه فصل مهمون کردن بیرون و کادو تو رستوران دادن و اینا تموم شده ... طرف را ببر به یک مکانی که اصلا به آنجا علاقه ای ندارد ... ( مثلا اگر اهل مهمونی و بزن و بکوب است , ببرش موزه ی تاریخ طبیعی ) و درحالی که لب و لوچه اش آویزان است , جلوی همه هدیه را تقدیمش کن. مهم نیست که حالا یک دقیقه نظم موزه هم به هم بریزه ... که نمی ریزه ... فقط طرفت کلی سرخ می شه و خوشش می آد ...

6-      و شما خانم های خونه ... اگر برای همسرتان چیزی می خواهید بدهید  .... آن روز غذایی را که اصلا بدان علاقه ای ندارد را بپزید و با تشریفاتی جالب مجبور به خوردنش کنید. بعد در حالی که دو لقمه اش را خورده و انزجارش به وضوح معلوم است , غذای مورد علاقه اش را که قبلا درست کرده و قایم کرده اید همراه با هدیه اش به او بدهید ...

7-      گرچه قدیمیه اما هنوز هم جالبه که کادو را بدون هیچ کاغذ خاصی در یک کیک ارزون قیمت و کاملا معمولی بگذاری و اجازه بدی خودش آن را ببرد ...  .... بد هم نیست که صورتش را با قاچی از آن یکی کنی و با وقاحت تمام بگویی « دوستت دارم »

8-      اگر لزوما می خواهی برای کادو از جعبه استفاده کنی  , جعبه را در کمال زیبایی با انواع و اقسام پوشال ها و وسایل تزیینی که در بازار است خوشگل درست کن اما کادو را در آن نگذار و بگو هدیه ات یک چیز خیلی کوچولو اما مهمه  ... و بعد از اینکه کلی بین پوشال ها دنبال این چیز کوچولو گشت و نا امید شد ... هدیه را بدون هیچ تزیین خاصی اما در کمال زیبایی و سادگی بهش تقدیم کن ... ( حتی الامکان اگر جهبه بزرگ تر و پوشال ها بیشتر بهتر ... )

9-      یا برای داخل جعبه به جای پوشال از انواع و اقسام جعبه های قرص و قطره و ... استفاده کن. پر پر ...

10-   برای عشقت یک تفنگ آبپاشی بخر در حالی که یکی از آن را قبلا برای خودت خریده ای. ( از اون مدل حرفه ای ااااا ... از اونا که 4 یا 5 تا لوله داره با یک مخزن بزرگ ) ... بعد با کلی آبپاشی روز سپندارمذگان را جشن بگیرید.

11-   شیشه ی نوشابه یا دوغ خانواده ای را بردار و سر آن را جوری که زیاد خراب نشه ببر. هدیه را ایزوله شده داخلش بذار. بعد در را با چسب ببند. روی درز را ربانی یا چیز خوشگلی اگه داری بزن یا از فیلم عکاسی که عکس های دوتاتون توش هست استفاده کن. و بعد شیشه را پر از نوشابه یا دوغ جوری که به هر حال توش پیدا نباشه بکن. و بهش بده ... غافلگیری جالبیه ...

 

خوش بگذره ...

 

 

نیلوفر / 24 بهمن 87

تعهدنامه

4182305-lg.jpg - upload images with Picamatic

به نام خدا

اینجانب , نیلوفر ( نیلو , ففر , لولو , دیگه هرچی دلت بخواد ... ) متعهد می شوم که در این نوشتار نه مبالغه ای کنم و نه سخن لغوی بگویم که از مومنی خوانندگان محترم کاسته نشود ... چرا که "انما المومنون عن اللغو معرضون " ما هم که بسیار حرف گوش کن ... همینطوری اعراض ازمون فوران می کنه ...

القصه ...

اینجوری شروع شد ...

داشتم زندگیمو می کردم و در بحران بلوغ دست و پا می زدم که بالاخره اعتیاد به اینترنتم که البته مد بود

( می دونین ... البته من تابع مد نیستماا ... ) به دادم رسید ... یک دوست مهربان ... یک آدرس و اینا ...

.......

... دیدمشون دلم ریخت ... داشتم رو پله های تاریک ساختمان کتاب می خوندم تا از انتظار حداقل 20 دقیقه ایه تهران حرص نخورم که دیگه نخوندم ...

... سلام ... ( روسریم داشت از سرم می افتاد ... ترسیدم بهش دست بزنم ) ... انقدر هم ترس نداشتا ... اما من در اون لحظه زیاد نورمال نبودم ... تازه !!! ... قبلا هم دیده بودمشون ... اما همه چیز از نزدیک فرق می کنه ... اونم از نوع آدمش ...

پله ها مگه تموم می شدن؟!!!! ... دکتر در را باز کرده بود ... مکانش جالب بود ... لااقل برای منی که در آرزوی یک اتاق بنفش مونده بودم برای خودم ...

خندم گرفته بود ... از "ب" بسم الله رفتیم سر اصل مطلب ... وای که چقدر خوش گذشت ... همیشه دلم می خواست با یکی که حرف می زنم با پاسکاری فوتبالیست ها فرقی نکنه ... دیدین چقدر زود توپ بینشون ردوبدل می شه ؟ ... نه حرکت اضافه ای ... نه ژستی ...

وای ... من می گفتم یا بهتر بگم از بس حال کرده بودم می پروندم ... و یکی دکتر می گفتن ... اصلا آخراش که حرف تموم نشده جواب می اومد ... فکرها مثل ساعت درست و تنظیم شده کار می کرد ...

( البته نه مثل ساعت کلاس ما تو مدرسه که همیشه روی 13 مونده ... البته اونم جالبه ... 5 دقیقه به 13 می گیم ... خانم یا اقا ببینین ... وقت تمومه ... )

کلی یاد گرفتم ... تازه یک coach (مربی) هم پیدا کردم که مثلث ساختن شخصیتم را کامل می کرد ... بعر از اون 2 ساعت , تو خیابون رو زمین بند نبودم ... شک ندارم آدم های زیادی منت بر من گذاشتن و صفت خل را نسبت دادن بهم ... تو مترو , سگ و گربه که چه عرض کنم , در و دیوار و سقف و اینا هم همه با هم حرف میزدن ... اما آدما ساکت بودن ... جالبه نه ...

خلاصه ... اصلا اون روزا حالم سر جاش نبود ... بحران 24 سالگی حسابی داغونم می کرد و من فقط توجیه می کردم ... یعنی شاید راه دیگه ای نداشتم ... اما 4 شب بعد ... یک هریه گرفتم و اون 16 سالگی بود ... به معنای واقعیش ...

حالا هدف از قطار کردن این کلمات چیه !!! ... این ماه , تولد مربی منه ... کلی به مخیله ی درسخونم فشار آوردم تا ببینم بهترین هدیه براشون چیه؟!!! ... دیدم هیچی بهتر از یه آیینه ی صاف ساخته شده از ذهنیت یک بچه دبیرستانی نیست ...

این جوری شد که می نویسم ...

می رم سر اصل مطلب ...

تا حالا یک جغد را دیدین ؟ ... میشینه یک گوشه ... به یک ناکجاآبادی خیره می شه و برای یک لحظه جنبش یا یک فرصت در اون منطقه نقشه می کشه ... غم نرسیدن بهشو به جون می خره ... اما نمی تونی بفهمی ... چون با سیاسته ... شایدم ما چون جغد نیستیم نمی فهمیم ... اما اخرش که چی ... یه دلهره ی عمیق تو نگاهش موج می زنه ...و بالاخره اونو لو میده ... و توی فوضول چشمات برق می زنه که داری می بینیش ...

از بحث جغد که بیایم بیرون , می رسیم به تاریخچه ی جذاب آدم ضایع کنی ... من عاشق ضایع کردنم اما خب بعضی وقت ها بدجوری ضایع می شم و دکتر همتا ندارن تو ضایع کردن من ... گاهی وقت ها دلم می خواد خفشون کنم اما ... خب ... می دونین ... اسلام اینجاها به داد تصمیم های لحظه ای می رسه دیگه ...

اگر حیطه ی سخت گیری پدرها را از صد بگیریم ... به جرات می گم پدر من 97 هستند ... اون سه درصد هم برمی گرده به آزادی هایی که به هر حال دارم ... اما از دکتر بگم حالا ... اکر بخوام مربی خودم را با مربی قوم چلسی از نظر سخت گیری مقایسه کنم ... به جرات می گم مال من ... من نحیف و یک مثلث از کلی آدم سخت گیر ... آخه می گن اگر سنگی ضربات تیشه را تحمل نکنه تندیس زیبایی نمی شه ... می دونم به خدا ... اما آخه بابا ... اون سنگه من آدمم ...

خوشم می آد نق بزنم ... آخه مگه 16 سالم نیست ؟!!!! هنوز 24 سالم نشده که بزرگ شده باشم ... می دونین ... دلتون بسوزه ... من هنوز بچه ام ... البته پارادوکس جالبیه ... اون از ادبی نوشتنم ... اینم از این ... وسط نداره که ...

خب ... داشتم می گفتم ... گاهی وقت ها فکر می کنم ... دکتر ما در نگاه منِ کوچول با شخصیت کارتونی یکی از همین کارتون ها که نمی دونم کدومه فرقی نداره ... در حدی

می خوره زمین که اگه ما بودیم عمرا از جامون پا نمی شدیم ... اما در سکانس بدی کارتون می بینی با کمال اعتماد به نفس ظاهر می شه تا دیگه زمین نخوره ... و تو نمی خندی چون مسخره است ... می خندی چون محشره ... دست "والت دیزنی" درد نکنه ... آره کارتون بچه های کوچیک موج می زنه از صفت انسان های بزرگی که تو همه ی قسمت ها حضور دارن ... برای همیشه ...

دیگه بگم از این آقای بهمنی ... نخندینا ... اما یک بار داشتم دنبال حلقه تو انگشت دست چپشون می گشتم که دیدم هست ... پس شایعه بود که هنوز تنهان ... بعد دیدم نوشتن که متعهدن , چیزی فراتر از تاهل ... موندم ... پس شایعه نبود ... ... آخه می دونین ... این چیزا برام اصلا جذابیتی نداره جون خودم ... اما اینو بگم ... کنجکاو هستم ... نه فوضول در این موارد ...

ایمیل های دکتر را دیگه نگین که شاهکاره ... هر بار تعداد خط هاشو می شمرم ... یک بار از 10 خط بیشتر شد ... معرکه بود ... تا صبح خوابم نبرد ... البته خودمونیم ... کلی توش دعوام کرده بودن ... آخه یکم زیادی کار غیر از درس کردم ...

چیز دیگه ای که می خوام بگم اینه که معرکه داستان تعریف می کنن ... یعنی از این قشنگتر من نمی تونستم داستان امامان را بشنوم و یاد بگیرم ... نه تعصبی ... نه خرافه و مبالغه ای ... مخاطب هاشونم همه جور آدمی بودن ... عالی بود ...

دیگه ... دیگه ... بازم هست اما حوصله نیست ...

خلاصه که دکتر شیری گرامی ... تولدتون مبارک و شادی و سرزندگی همیشه همراهتون

و به قول بوبن ....

تا ابد شاد برای لحظه ای تلاش در زمین ...

نیلوفر/21 بهمن 87

نامه ای به محمد ( فرستاده ی خدا )

8fmer0m.jpg - upload images with Picamatic


سلام بر تو اي محمد

و سلام برآنان كه تو پروراندي

و بر صالحان

سخني دارم ...

محمد ، دنيا خسته است ... دنيا نه آن اوج خدا و نه آن فلاكت شيطان را نمي فهمد.

محمد ، دنيا خاموش شده است و تنها طبيعت سبز در اين برهوت خالي خاك ، در انسان ها مي گريد ، شايد گلي باز متولد شود.

محمد ، اينجا پاييز است. برگ ها را از دامن شاخصار ، مي ربايند و نه پرواز مي دهند ، كه بر زمين مي كوبند.

محمد ، زمستان در راه است ، نه با آن برف سپيد ، تنها سرمايش خواهد آمد ... و باشد زماني كه بهار زمستان است و زمستان بهار ...

محمد ، كجاست آن شير خدا ، كجاست آن غيرت بندگي آدم ها ، كجاست آن دست بيعت كه يكرنگ مي ساخت ، كجاست آن رؤياي پر غوغا ؟؟؟؟

محمد ، مي بيني؟ ، دستان را به جرم آزادگي با زنجير منيت به دام مي افكنند و مي خندند كه ديگر پرنده اي پرواز نخواهد كرد ...

محمد ، غمگين نيستم ، نه ! ... واقعا نيستم من ... اما طوفان كجا ... نسيم كجا ؟

اخلاص اولين نماز كجا و رياي نمازهاي كنون كجا ؟

محمد ، تنهايمان مگذار ، كه دل ها جاي سنگ انداختن ندارند و صداي آب زود به گوش مي رسد ، چرا كه عميق نيستند ...

تنهايمان مگذار كه پرستوها از ياد برده اند كوچ چيست ...

تنهايمان مگذار كه مورچگان كوچك ديگر معلمان بزرگمان به حساب نمي آيند ...

آري ، آري محمد ... درونم تنهاست ...

بر من خورده مگير ، آري خدا با من است ، خدا در ماوراي من است ...

اما محمد ، من در ميان آدميان هستم ، نه در وراي آنان ...

دلتنگ مي شوم ، دلتنگ حتي سخن هاي قشنگي كه بودا مي گفت و دلتنگ موعظه هاي مسيح ...

خسته مي شوم ، خسته از شنيدن ها ، حتي گاهي از ديدن ها

و گاهي نيز رنگ مي بازم ...

محمد ، در خيال من كنون جز داستاني از نوه هایت نمي سازند ... و مرا محكوم به نامسلماني مي كنند

... محمد ، پس چه بايد كنم ؟

قلم خاموش و من خاموش بايد بود؟

من نمي دانم ...

باشد محمد ...

بگذار كوه ها غبار شوند

بگذار ابرهاي بي پروا از كنار هم بگذرند

و بگذار زمين از بودنش پشيمان گردد

اما ، محمد ، آسمان خدا روزگاري چرخشش را بر قلم من خواهد فروخت.

محمد ، خورشيد هنوز هم بيدار است ...

هرگز غروب نخواهم كرد ...


نیلوفر / 3 دی 1387

نامه ای به مسیح

6024074-md.jpg - image uploaded to Picamatic


نامه ای به مسیح

و آدم فریاد برآورد ... هابیل با چشمان بسته به سوی ابدیت می شتافت و قابیل مرگ را برگزیده بود. ... این دنیا بود که در آن رنجِ آغازین می لرزید و قلم , خاموش جاودانش می کرد.

گذشت ... فریاد آدم , نبودِ آدمیت را هویدا می ساخت. بشریت در دام تجلی فرو می رفت و خدا هستیِ عدم گرایش را می نگریست ...

پس اریکه ی بودن , مسافرانی می خواست سبکبال , با ایمان به مقصد و عشق به وجود.

و این چنین بود که آمدند ... و تو نیز آمدی ...

سلام ...

سلام بر تو ای مسیحِ قصه های سخت و سلام بر آن دنیای پاکِ قدیمی ات ...

کنون که در این فلاتِ محصور میان قله های علم بشری , از پی بقایای ایمان آدمیان می گردیم و فسیل های موعظه را از خاک فراموشی برون می آوریم , بر کاغذ می نگاریم تا شاید آیندگان داناتر از ما بزیند ...

پس تو ای مسیح ... بنگر ... بنگر برین قلب ها که رنگشان را به تاراج برده اند و شاه رگ های شراب زندگی را که مسدود شده اند.

نمی گویم خالی شدیم , هویت نداریم ... آری هستیم هنوز آدم ... اما کم رنگ شدیم ...

داستان کهنِ جنگِ خیر و شر از یاد رفته اند و حماسه ی منیت و دل خودنمایی می کنند.

ما را چه می شود مسیح؟ کدامین جریانِ سهمگین , بودن به سبکِ ابدی را از ما پاک کرد؟ کدامین نفیر گوش هامان را بست و کدامین ارباب قلاده ی منیت را بر گردن هایمان نهاد؟ بر پشت کدامین سکوت پنهان شدیم و کدامین رنج آزارمان می دهد؟

آری ... بنگر دوست من ... لب ها هنوز هم می خندند اما شادی سال هاست مدفون گشته است. آغوش ها هنوز هم گشوده می شوند اما مهر , خاموش بر جای می ماند.

آدمیان , دیگر نمی دانند خنجرها کجا نوک تیزترند ... و قلب ها پاره می شوند.

آن روزگاران که شما پیغامبران می نواختید و مردم عاشقانه می رقصیدند ...

آن روزگاران که کلیدِ اعتماد در دستان ایمان بود ... سعادت در صفا و صفا در صداقت ...

آن روزگاران که دنیای طبیعت بهانه ی طراوت بود ...

آن روزگاران گرچه هستند اما تاریخ مسکوت مانده است ... و ما گویا ...

آری ... ای مسیح ... دلتنگم ... جغد بر این فلات نظاره گر است و باد هوهو می کند ... دریا موج می زند و ساحل ها از بیم فرسایش , صدف ها را قربانی می کنند.

دیگر چه بگویم؟ ... همه خوبند ... همه آرامند ... همه سخت می کوشند ... و همه بیدارند ...

همه می دانند خدا کیست ... همه می فهمند بهشت چیست ... و همه خبر دارند مقصد کجاست ...

اما این همه , می گریند ... چون انگار خنده دشوارتر است ...

این همه , می جنگند ... چون گویا صلح از ازل حرام شده است ...

این همه , ساده از یاد می برند ... چون شاید خاطرات , مدفون شده زیباتراند ...

و تو ای مسیح ... سخنی ست که باز خواهی گشت ... و ما از مسند انتظار کناره خواهیم گرفت ...

آن روز خبری خواهد بود ... سلامی دوباره ...

پس ... تو ای مسیح ... سلام ...

نیلوفر / 13 بهمن 1387

مسند پولادین

IMG_4563_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4573_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4598_web.jpg - image uploaded to Picamatic IMG_4607_web.jpg - Picamatic - upload your images IMG_4626_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4571_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4594_web.jpg - image uploaded to Picamatic IMG_4644_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4629gyt.jpg - Picamatic - upload your images

« مسند پولادین ... »


اگر بگویم در کتاب ها زیاد خبری از آن نیست , دروغ نگفته ام. اگر بگویم سال ها بی پناه گوشه ای آرمیده است , سخنم خالی از اساس نیست. اگر بگویم کنون که به یادش قلم می سایند و در ترمیم قلبش خرج ها می کنند اما در اصل محوش می سازند , سخنی از سر غرض نرانده ام. اگر بر ویرانه اش قدم گذارده و دردلی می کنم , بی پایه و اساس نیست. و اگر بگویم شرم دارم از نفهمیدنش , من واقعا شرمگینم ...

... در سامانه ای که کمابیش , هیچ خبری بدور از رفع تکلف هیچ کجا از آن نیست , دنیایی آرمیده اما زنده می توان یافت. ناریخی کهن و فرهنگی ریشه دار در ایمان ...

آری , کنون که از برای حفظ کوروش , دست به دامان آب شدیم , از یاد برده ایم که در گوشه ای نزدیک , خاک صبور هویتی را می تراشد.

آری , می تراشد سنگ هایی را که عشق با خون سفته است , نقش داده است , در آنان روح دمیده است. اما افسوس که ما هنوز از ضربات فلک نادانی می خوریم و ناخواسته می خندیم ...

پهنه ی وسیع علم , علم ناشی از دانایی , دانایی برگرفته از معرفت , معرفت معمار ایمان و ایمان عشق ساز... همه و همه بیدارند و ما به جبر پلک هاشان را بر هم می فشاریم. چون گویی در این بی پایان مقصدی داریم... بودن ...

مسند پولادین عرفان با نام "تخت فولاد" تنها گاه گاهی پذیرای رهگذرانیست که به دنبال هویتشان در خرابه ها می گردند , اما چه افسوس که این رهگذران جز آیین گذر دیگر در سر نمی پرورند.

نمی دانیم ... خبر نداریم از انسان هایی که خفته اند اما بیدار ... بی نصیبیم از آنهایی که روزگاری اسراری دیدند و ما نمی بینیم. میرهایی که روزگاری قلب هاشان مسند معرفت و حجره ی تنهاییشان پذیرای مشتاقان ایمان بود. مردان یا زنانی که آمدن شب بیدارشان می کرد تا خواب. شاگردانی که یکی پس از دیگری جامه ی دبیری پوشیدند و متعهدانه آموختند عاشق بودن را. وارستگانی که دل از دست نیازمند شستند و در کنجی خلوت , بهشت را زندگی کردند. آنان که نگاهشان دریای ژرف , تو را می بخشید و هرم نفس هایشان مستانه محوت می کرد. آدمیانی که حتی در قبرهاشان تو را عشق می آموزند و تو شرمگین می شوی از (من) بودنت.

آری ... بیداران آرمیده !!! ... از من ناتوان بر بیان حقیقتان ببخشایید و خدایم را از خشم منیتم آرام سازید که او مهربان است ...

تنها توانم گفت ... بدانیم که کنون خاک , بی رحمانه تاریخ بشر عاشق را صیقل می دهد و ما نمی بینیم ... آستین ها بالا زده اند اما بی غرض به جای ترمیم از میان بر می کنندش ... معماری اش را می شکنند و رؤیای پرطراوت بندگی را که تا کنون بیدار است , مدفون می سازند.

سری زنیم ... گذری کنیم ... گاهی شاید دنیایی عجیب در انتظار ما جاویدان مانده است , اما خاموش.

آری , ماهیتش کنون قبرستان است اما نه برای مردگان ... بلکه گورهایی که در آنان زندگان دفن اند ... تا ابد بیدار ...

نیلوفر / 11 بهمن 1387

گياه جعفري و منطق گروهي

‹‹ گياه جعفري و منطق گروهي ››

  

   بياييد از همين ابتدا با هم روراست باشيم. هركداممان تا به حال چند بار سبزي پاك كرده ايم؟ ... شما زياد پاك كرديد؟ ... شما نه زياد؟ ... مثل خود من ... اما چه پاك كرده باشيم و چه نه ، كداممان تا به حال به حالت خاص گياه جعفري در كنار غذاهايمان توجه كرده ايم؟  ...

   ... بله ، بله ... متوجه هستم كه بسياري موضوعات مهمتر براي توجه كردن وجود دارند و صد البته باز هم مي دانم كه مخيله ي مشغول ما آدم هاي متمدن ، ديگر بيش از اين گنجايش فرعيات را ندارد و ما از آنجايي كه بسيار روشن فكر هستيم ، عمر گران مايه را صرف لااقل جعفري نخواهيم كرد.

   اما ... از آنجايي كه به قول حافظ : ( در خرابات مغان نور خدا مي بينم ... ) ... ، در گياه جعفري نيز  نكته ها مي توان ديد ...  ...

   لااقل  تا به حال تنها بدين فكر بودم كه شايد بتوان گفت ، روابطي ميان بخشي از ذهنيت بشر خاص و نبات عام وجود دارد. اما از آنجايي كه بنده لكنت نداشته و به هر حال توانايي گفتن هرچيزي را دارم ، كار شاقي نكرده ، و عمل و توجه من به آن لازمه ي شناخت مي باشد.

   اين گياه دوساله با ريشه ي راست و رنگ مايل به زردش كه  ما چه تمايل به وجودش داشته و چه نداشته باشيم ، به هرحال در نهايت اعتماد به نفس در اكثر مناطق سروكله اش پيدا مي شود ، با حالت خاص خويش ، نمونه ي اعلايي از منطق گروهي اجتماعي را به نمايش مي گذارد.

   با كمي تامل در شمايل  جعفري جان ، مي بينيم كه سه شاخه ي اصلي آن به وضوح خودنمايي مي كند. و حالت قرار گرفتن اين سه شاخه در كنار يكديگر موضوع كنوني ماست.

   در تمامي تعاريفي كه پيرامون مفهوم گروه مطرح مي شوند ، از آن به عنوان اجتماعي از حداقل دو فرد به منظور  محقق كردن هدفي  ، ياد مي شود. حال اگر خوب بنگريم ، اكثر گروه هايي كه ريشه ي منطق گردهمايي آنان بر مبناي حفظ ظاهري مقبول است ، از جمله ، گروه هاي خوانندگي ، رقص ، حفاظتي و ... ؛ مثلثي را تشكيل مي دهند كه در رأس آن فردي يا شئي به عنوان رهبر و جلودار ، و در طرفين ، دو رأس ديگر در امتداد يكديگر واقع مي شوند كه هم از روبه رو شمايلي منظم دارد و هم قدرت گروهي را القا مي كند.

   حال باز به گياه جعفري نظري مي اندازيم. اگر نوك سه شاخه ي اصلي آن را با خطي فرضي به هم وصل كنيم ، باز مثلثي خواهيم داشت با رأسي به عنوان جلودار و دو رأس ديگر در امتداد يكديگر كه همان شمايل منطقي يك گروه كوچك و درعين حال القا كننده ي احساس قدرت را نمايان مي سازد.

پس اين گياه  ، غير از خاصيت هاي خويش در باب برطرف كردن تبخال و بيماري هاي گوارشي البته  ، از نظر ظاهر نيز  افراد بي كار پركار را به خود جلب مي كند.

   البته در مورد برخي سبزيجات ديگر با ظاهري شبيه به گياه جعفري نيز مي توان اين مورد را ذكر كرد. اما باز هم اصل موضوع اين نيست. بلكه شايد بتوان تصور كرد كه در اوج باريك بيني آدميان ، نكاتي در باره ي روابط روحي و منطقي بشري و نظم طبيعي جلوه هاي حاكم بر جهان ، خودنمايي خواهد كرد كه به نوبه ي خود بسيار حائز اهميت اند.

شايد بهتر است گاهي ببينيم ...

 

                                                                                                نيلوفر/ 12 دي 1387

 

 

 

یک هفته بعد از تولد

4311648-md.jpg - Picamatic - upload your images


تا الان يك هفته از 17 سالگيم مي گذرد ...

در اين يك هفته ...

تولدي گرفتم ...

مهمانش خودم بودم ...

تزييناتش بينشم ...

كيكش زندگي ... و كاردش تصميم

شمع هايش 17 سال ...

و هديه ها هزاران مسئوليت جديد ...

شايد شروع

تا ابد

بي پايان

براي هميشه ...

1506.jpg - Picamatic - upload your images

سلام به دنیای جدید که بدان با بنداری جدید قدم گذاردم و سلام به آنان که در این بهبوهه فرایاد ها یاریم می سازند.

شادی آرزوی دیرینه ام و ایمان ماهیت اخلاقیم ...

سلام ...