يه تصميم جالب گرفتم ... مي خوام يه بخش جديد تو وبلاگ باز کنم به اسم " نيلو کنکوري " و جريانات اين دوران را گاهي توش بنويسم ... خوبه نه ... نترسين ... وقتي نمي گيره ...

 

اين اوليشه ...

 

بعد از قرني دارم دوباره مي نويسم ... دستام مي لرزه ... خودکاره نمي نويسه ... کاغذ چک نويسه براي مذخرفات من کافي نيست ... و سرم درد مي کنه ...

احساس مي کنم عينکم کثيف شده ... ديگه اون نيلوفري نيستم که سرش تو هر سوراخ موشي مي چرخيد و کلکسيون سوسک جمع مي کرد ... سوسکاي کلکسيونم همهشون کف شيشه هاشون پهن شدن و زبوناشون يه ور ولو شده ... چرا ؟ ... چون من اگه بهشون برسم لااقل يه تست کمتر مي تونم بزنم ... و اين يعني فاجعه ...

احساس مي کنم قلمم حسابي با اين يه درميون نوشتناش داره فحشم مي ده ... کاغذ سفيد دفتر نوشته هام تبديل شده به چک نويسي پر از تابع هاي مختلف ، معادله ، عدد ووو ... و گاهي فقط يه جمله ي جديد رو ديوار پر از کلمه ي اتاق خودنمايي مي کنه ... شدم درياچه ي خشکيده ...

آره ... خدا وکيلي دلم گرفته ... براي طبيعت زندگيم ... براي شلوغ کردنام ... براي وراجي کردنام ... براي پياده روي هاي چند ساعته ام تو کوچه پس کوچه هاي اصفهان و عکس گرفتن از هر در و ديواري ، آدمي ، حيووني ... چيزي ... براي ديدن دوستا و خنده و شوخي و مسخره بازي ... براي کتاب فلسفه خوندن و تا چند روز اداي شخصيت ها ي کتاب را درآوردن ... براي يه روز از دنده ي قاجاري بلند شدن و فارسي قديم حرف زدن يا يه روز اصطلاحات عاميانه پروندن ... يه روز تو حرفا مرتب کلمات انگليسي گفتن و يه روز جو شاهنامه اي و فارسي خا لص گرفتن ...

آخه ظلم نيست  يه همچين آدمي رو مجبورش کنن يه سازو بزنه ؟! ...

احساس مي کنم خنگ شدم ... يه ساعت بعد يادم مي ره چي خوردم ... يادم مي ره بندهاي کفش را چه جوري مي بستن ... يادم مي ره جاي قاشق چنگال ها کجاست يا ...

شدم بلا نسبت مثل خانم هاي حامله اي که وييار دارن ... يه روز چيز ترش دلم مي خواد يه روز تلخ ... توي سرما درحاليکه دندونام به هم مي خوره دلم بستني مي خواد و صبح زود هنوز چشام باز نشده در حال خيار خوردنم ... بعد از مامان مي پرسم من چرا چند وقته دل درد مي گيرم هي ...

هيچيم که عين آدم نبود ... کنکور خوندنم هم به آدم نرفته ...

آخه بابا ... من آدمي بودم که تو خونه بند نمي شدم ... حالا روزي 12 ساعت بيشتر تو اتاقم چشمام رو کلمات و شکل ها خشک مي شه ... نامرديه خب ...

تمام بديهيات برام مبهم شدن ... تو همه چي قيافه ي 0/0 مي بينم ... ( صفر صفرم در حد = مبهم ) ... انگار خود مغزم شده يه قضيه ي سخت که به  اثبات نياز داره ...

 ديکه حتي بلد نيستم تخم مرغ سوخته ي خاص خودم رو هم بپزم ... شلخته تر شدم حسابي ...

مي بينين تو رو خدا ؟

راستش يکم زيادي قاط زدم ... به زمين و زمان تازگي گير مي دم ... نمي دونم چرا دلم يه کار خاص مي خواد ... چند وقتيه از اون شيطنت هاي ديوونه کننده نکردم ... فکر کنم دليلش همينه ...

آره خلاصه ...

اما ... اما ... همه ي اين غرها را زدم که بگم من راضيم ... ( جلل خالق ... چيزي که برداشت نمي شد همين بود ... ) ...  اما راست مي گم ... کيف مي کنم وقتي 30 تا تست مي زنم و همش درسته ... نفسم بند مي آد وقتي يه قضيه را خودم اثبات مي کنم ... ذوق مرگ مي شم وقتي سر کلاس درس براي جواب معلم يه چيزي مي پرونم و معلمه کلي تشويق مي کنه و خوشش مي آد ... چشمام رو 1 اي که گاهي تو بعضي درسا تو کارنامه ي کانون مي بينم و يعني تو فلان درس رتبه 1 شدم  خشک مي مونه ...

جدا بهم خوش مي گذره ... راست مي گم ... شايد يه مسافرت 2روزه حالمو جا بياره که ديگه از اينجور هذيونا ننويسم ... به اين و اون نپرم و بهتر بشم ...

 

اميدوارم ...

 

نيلو

16/8/88