نامه ای به مسیح

6024074-md.jpg - image uploaded to Picamatic


نامه ای به مسیح

و آدم فریاد برآورد ... هابیل با چشمان بسته به سوی ابدیت می شتافت و قابیل مرگ را برگزیده بود. ... این دنیا بود که در آن رنجِ آغازین می لرزید و قلم , خاموش جاودانش می کرد.

گذشت ... فریاد آدم , نبودِ آدمیت را هویدا می ساخت. بشریت در دام تجلی فرو می رفت و خدا هستیِ عدم گرایش را می نگریست ...

پس اریکه ی بودن , مسافرانی می خواست سبکبال , با ایمان به مقصد و عشق به وجود.

و این چنین بود که آمدند ... و تو نیز آمدی ...

سلام ...

سلام بر تو ای مسیحِ قصه های سخت و سلام بر آن دنیای پاکِ قدیمی ات ...

کنون که در این فلاتِ محصور میان قله های علم بشری , از پی بقایای ایمان آدمیان می گردیم و فسیل های موعظه را از خاک فراموشی برون می آوریم , بر کاغذ می نگاریم تا شاید آیندگان داناتر از ما بزیند ...

پس تو ای مسیح ... بنگر ... بنگر برین قلب ها که رنگشان را به تاراج برده اند و شاه رگ های شراب زندگی را که مسدود شده اند.

نمی گویم خالی شدیم , هویت نداریم ... آری هستیم هنوز آدم ... اما کم رنگ شدیم ...

داستان کهنِ جنگِ خیر و شر از یاد رفته اند و حماسه ی منیت و دل خودنمایی می کنند.

ما را چه می شود مسیح؟ کدامین جریانِ سهمگین , بودن به سبکِ ابدی را از ما پاک کرد؟ کدامین نفیر گوش هامان را بست و کدامین ارباب قلاده ی منیت را بر گردن هایمان نهاد؟ بر پشت کدامین سکوت پنهان شدیم و کدامین رنج آزارمان می دهد؟

آری ... بنگر دوست من ... لب ها هنوز هم می خندند اما شادی سال هاست مدفون گشته است. آغوش ها هنوز هم گشوده می شوند اما مهر , خاموش بر جای می ماند.

آدمیان , دیگر نمی دانند خنجرها کجا نوک تیزترند ... و قلب ها پاره می شوند.

آن روزگاران که شما پیغامبران می نواختید و مردم عاشقانه می رقصیدند ...

آن روزگاران که کلیدِ اعتماد در دستان ایمان بود ... سعادت در صفا و صفا در صداقت ...

آن روزگاران که دنیای طبیعت بهانه ی طراوت بود ...

آن روزگاران گرچه هستند اما تاریخ مسکوت مانده است ... و ما گویا ...

آری ... ای مسیح ... دلتنگم ... جغد بر این فلات نظاره گر است و باد هوهو می کند ... دریا موج می زند و ساحل ها از بیم فرسایش , صدف ها را قربانی می کنند.

دیگر چه بگویم؟ ... همه خوبند ... همه آرامند ... همه سخت می کوشند ... و همه بیدارند ...

همه می دانند خدا کیست ... همه می فهمند بهشت چیست ... و همه خبر دارند مقصد کجاست ...

اما این همه , می گریند ... چون انگار خنده دشوارتر است ...

این همه , می جنگند ... چون گویا صلح از ازل حرام شده است ...

این همه , ساده از یاد می برند ... چون شاید خاطرات , مدفون شده زیباتراند ...

و تو ای مسیح ... سخنی ست که باز خواهی گشت ... و ما از مسند انتظار کناره خواهیم گرفت ...

آن روز خبری خواهد بود ... سلامی دوباره ...

پس ... تو ای مسیح ... سلام ...

نیلوفر / 13 بهمن 1387

مسند پولادین

IMG_4563_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4573_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4598_web.jpg - image uploaded to Picamatic IMG_4607_web.jpg - Picamatic - upload your images IMG_4626_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4571_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4594_web.jpg - image uploaded to Picamatic IMG_4644_web.jpg - upload images with Picamatic IMG_4629gyt.jpg - Picamatic - upload your images

« مسند پولادین ... »


اگر بگویم در کتاب ها زیاد خبری از آن نیست , دروغ نگفته ام. اگر بگویم سال ها بی پناه گوشه ای آرمیده است , سخنم خالی از اساس نیست. اگر بگویم کنون که به یادش قلم می سایند و در ترمیم قلبش خرج ها می کنند اما در اصل محوش می سازند , سخنی از سر غرض نرانده ام. اگر بر ویرانه اش قدم گذارده و دردلی می کنم , بی پایه و اساس نیست. و اگر بگویم شرم دارم از نفهمیدنش , من واقعا شرمگینم ...

... در سامانه ای که کمابیش , هیچ خبری بدور از رفع تکلف هیچ کجا از آن نیست , دنیایی آرمیده اما زنده می توان یافت. ناریخی کهن و فرهنگی ریشه دار در ایمان ...

آری , کنون که از برای حفظ کوروش , دست به دامان آب شدیم , از یاد برده ایم که در گوشه ای نزدیک , خاک صبور هویتی را می تراشد.

آری , می تراشد سنگ هایی را که عشق با خون سفته است , نقش داده است , در آنان روح دمیده است. اما افسوس که ما هنوز از ضربات فلک نادانی می خوریم و ناخواسته می خندیم ...

پهنه ی وسیع علم , علم ناشی از دانایی , دانایی برگرفته از معرفت , معرفت معمار ایمان و ایمان عشق ساز... همه و همه بیدارند و ما به جبر پلک هاشان را بر هم می فشاریم. چون گویی در این بی پایان مقصدی داریم... بودن ...

مسند پولادین عرفان با نام "تخت فولاد" تنها گاه گاهی پذیرای رهگذرانیست که به دنبال هویتشان در خرابه ها می گردند , اما چه افسوس که این رهگذران جز آیین گذر دیگر در سر نمی پرورند.

نمی دانیم ... خبر نداریم از انسان هایی که خفته اند اما بیدار ... بی نصیبیم از آنهایی که روزگاری اسراری دیدند و ما نمی بینیم. میرهایی که روزگاری قلب هاشان مسند معرفت و حجره ی تنهاییشان پذیرای مشتاقان ایمان بود. مردان یا زنانی که آمدن شب بیدارشان می کرد تا خواب. شاگردانی که یکی پس از دیگری جامه ی دبیری پوشیدند و متعهدانه آموختند عاشق بودن را. وارستگانی که دل از دست نیازمند شستند و در کنجی خلوت , بهشت را زندگی کردند. آنان که نگاهشان دریای ژرف , تو را می بخشید و هرم نفس هایشان مستانه محوت می کرد. آدمیانی که حتی در قبرهاشان تو را عشق می آموزند و تو شرمگین می شوی از (من) بودنت.

آری ... بیداران آرمیده !!! ... از من ناتوان بر بیان حقیقتان ببخشایید و خدایم را از خشم منیتم آرام سازید که او مهربان است ...

تنها توانم گفت ... بدانیم که کنون خاک , بی رحمانه تاریخ بشر عاشق را صیقل می دهد و ما نمی بینیم ... آستین ها بالا زده اند اما بی غرض به جای ترمیم از میان بر می کنندش ... معماری اش را می شکنند و رؤیای پرطراوت بندگی را که تا کنون بیدار است , مدفون می سازند.

سری زنیم ... گذری کنیم ... گاهی شاید دنیایی عجیب در انتظار ما جاویدان مانده است , اما خاموش.

آری , ماهیتش کنون قبرستان است اما نه برای مردگان ... بلکه گورهایی که در آنان زندگان دفن اند ... تا ابد بیدار ...

نیلوفر / 11 بهمن 1387