نامه ای به مسیح
نامه ای به مسیح
و آدم فریاد برآورد ... هابیل با چشمان بسته به سوی ابدیت می شتافت و قابیل مرگ را برگزیده بود. ... این دنیا بود که در آن رنجِ آغازین می لرزید و قلم , خاموش جاودانش می کرد.
گذشت ... فریاد آدم , نبودِ آدمیت را هویدا می ساخت. بشریت در دام تجلی فرو می رفت و خدا هستیِ عدم گرایش را می نگریست ...
پس اریکه ی بودن , مسافرانی می خواست سبکبال , با ایمان به مقصد و عشق به وجود.
و این چنین بود که آمدند ... و تو نیز آمدی ...
سلام ...
سلام بر تو ای مسیحِ قصه های سخت و سلام بر آن دنیای پاکِ قدیمی ات ...
کنون که در این فلاتِ محصور میان قله های علم بشری , از پی بقایای ایمان آدمیان می گردیم و فسیل های موعظه را از خاک فراموشی برون می آوریم , بر کاغذ می نگاریم تا شاید آیندگان داناتر از ما بزیند ...
پس تو ای مسیح ... بنگر ... بنگر برین قلب ها که رنگشان را به تاراج برده اند و شاه رگ های شراب زندگی را که مسدود شده اند.
نمی گویم خالی شدیم , هویت نداریم ... آری هستیم هنوز آدم ... اما کم رنگ شدیم ...
داستان کهنِ جنگِ خیر و شر از یاد رفته اند و حماسه ی منیت و دل خودنمایی می کنند.
ما را چه می شود مسیح؟ کدامین جریانِ سهمگین , بودن به سبکِ ابدی را از ما پاک کرد؟ کدامین نفیر گوش هامان را بست و کدامین ارباب قلاده ی منیت را بر گردن هایمان نهاد؟ بر پشت کدامین سکوت پنهان شدیم و کدامین رنج آزارمان می دهد؟
آری ... بنگر دوست من ... لب ها هنوز هم می خندند اما شادی سال هاست مدفون گشته است. آغوش ها هنوز هم گشوده می شوند اما مهر , خاموش بر جای می ماند.
آدمیان , دیگر نمی دانند خنجرها کجا نوک تیزترند ... و قلب ها پاره می شوند.
آن روزگاران که شما پیغامبران می نواختید و مردم عاشقانه می رقصیدند ...
آن روزگاران که کلیدِ اعتماد در دستان ایمان بود ... سعادت در صفا و صفا در صداقت ...
آن روزگاران که دنیای طبیعت بهانه ی طراوت بود ...
آن روزگاران گرچه هستند اما تاریخ مسکوت مانده است ... و ما گویا ...
آری ... ای مسیح ... دلتنگم ... جغد بر این فلات نظاره گر است و باد هوهو می کند ... دریا موج می زند و ساحل ها از بیم فرسایش , صدف ها را قربانی می کنند.
دیگر چه بگویم؟ ... همه خوبند ... همه آرامند ... همه سخت می کوشند ... و همه بیدارند ...
همه می دانند خدا کیست ... همه می فهمند بهشت چیست ... و همه خبر دارند مقصد کجاست ...
اما این همه , می گریند ... چون انگار خنده دشوارتر است ...
این همه , می جنگند ... چون گویا صلح از ازل حرام شده است ...
این همه , ساده از یاد می برند ... چون شاید خاطرات , مدفون شده زیباتراند ...
و تو ای مسیح ... سخنی ست که باز خواهی گشت ... و ما از مسند انتظار کناره خواهیم گرفت ...
آن روز خبری خواهد بود ... سلامی دوباره ...
پس ... تو ای مسیح ... سلام ...
نیلوفر / 13 بهمن 1387