مسند پولادین
« مسند پولادین ... »
اگر بگویم در کتاب ها زیاد خبری از آن نیست , دروغ نگفته ام. اگر بگویم سال ها بی پناه گوشه ای آرمیده است , سخنم خالی از اساس نیست. اگر بگویم کنون که به یادش قلم می سایند و در ترمیم قلبش خرج ها می کنند اما در اصل محوش می سازند , سخنی از سر غرض نرانده ام. اگر بر ویرانه اش قدم گذارده و دردلی می کنم , بی پایه و اساس نیست. و اگر بگویم شرم دارم از نفهمیدنش , من واقعا شرمگینم ...
... در سامانه ای که کمابیش , هیچ خبری بدور از رفع تکلف هیچ کجا از آن نیست , دنیایی آرمیده اما زنده می توان یافت. ناریخی کهن و فرهنگی ریشه دار در ایمان ...
آری , کنون که از برای حفظ کوروش , دست به دامان آب شدیم , از یاد برده ایم که در گوشه ای نزدیک , خاک صبور هویتی را می تراشد.
آری , می تراشد سنگ هایی را که عشق با خون سفته است , نقش داده است , در آنان روح دمیده است. اما افسوس که ما هنوز از ضربات فلک نادانی می خوریم و ناخواسته می خندیم ...
پهنه ی وسیع علم , علم ناشی از دانایی , دانایی برگرفته از معرفت , معرفت معمار ایمان و ایمان عشق ساز... همه و همه بیدارند و ما به جبر پلک هاشان را بر هم می فشاریم. چون گویی در این بی پایان مقصدی داریم... بودن ...
مسند پولادین عرفان با نام "تخت فولاد" تنها گاه گاهی پذیرای رهگذرانیست که به دنبال هویتشان در خرابه ها می گردند , اما چه افسوس که این رهگذران جز آیین گذر دیگر در سر نمی پرورند.
نمی دانیم ... خبر نداریم از انسان هایی که خفته اند اما بیدار ... بی نصیبیم از آنهایی که روزگاری اسراری دیدند و ما نمی بینیم. میرهایی که روزگاری قلب هاشان مسند معرفت و حجره ی تنهاییشان پذیرای مشتاقان ایمان بود. مردان یا زنانی که آمدن شب بیدارشان می کرد تا خواب. شاگردانی که یکی پس از دیگری جامه ی دبیری پوشیدند و متعهدانه آموختند عاشق بودن را. وارستگانی که دل از دست نیازمند شستند و در کنجی خلوت , بهشت را زندگی کردند. آنان که نگاهشان دریای ژرف , تو را می بخشید و هرم نفس هایشان مستانه محوت می کرد. آدمیانی که حتی در قبرهاشان تو را عشق می آموزند و تو شرمگین می شوی از (من) بودنت.
آری ... بیداران آرمیده !!! ... از من ناتوان بر بیان حقیقتان ببخشایید و خدایم را از خشم منیتم آرام سازید که او مهربان است ...
تنها توانم گفت ... بدانیم که کنون خاک , بی رحمانه تاریخ بشر عاشق را صیقل می دهد و ما نمی بینیم ... آستین ها بالا زده اند اما بی غرض به جای ترمیم از میان بر می کنندش ... معماری اش را می شکنند و رؤیای پرطراوت بندگی را که تا کنون بیدار است , مدفون می سازند.
سری زنیم ... گذری کنیم ... گاهی شاید دنیایی عجیب در انتظار ما جاویدان مانده است , اما خاموش.
آری , ماهیتش کنون قبرستان است اما نه برای مردگان ... بلکه گورهایی که در آنان زندگان دفن اند ... تا ابد بیدار ...
نیلوفر / 11 بهمن 1387