آنان براي ايمانشان جنگيدند ... و وطن ناميست نه فقط شايسته ي ايران ...

دو وطن با هم سر جنگ دارند ...

فرزند يک زن و مرد در لباس سرباز وطن کشته مي شود و قاتلش چيزي نيست جز هيزمي نفرين شده در جهنم ...

فرزند يک زن و مرد در لباس سرباز وطن کشته مي شود و قاتلش چيزي نيست جز هيزمي نفرين شده در جهنم ... 

تنها تفاوت اين دو جمله در نام و نشان ذکر نشده ي وطن است ، نه حتي سرباز يا مادر و پدرش ... و نقطه ي اشتراک اين دو جمله ، جهنمي بودن دو سرباز در عين بهشتي بودنشان است ...

فهم اين تضاد آسان نيست ... لااقل براي مني که بهشتم  نه شهادت براي وطن و جهنمم نه گناه در حق وطن است ...

اگر بهشت از آن کسانيست که در راه ايمان و اعتقادشان جان داده اند ،‌ مردم مژده باد ما را که همه بهشتي هستيم ... چون حقيقتي است که احدي آن نمي کند که نخواهد و زور را نمي پذيرم ... چون انسان آنقدر از اشرفيت مي فهمد که بداند اشرف مخلوقات بودن و خواستن يعني چه قدرتي ... پس اگر خواست و اعتقادش کشتن است و مي کشد ، انتهاي مسيرش جز بهشت نيست و اگر ظلم مي کند و مفهوم ظالم را مي پذيرد ،‌ باز هم بهشتي است ...

براين تعريف ،‌ مرگ اعتقادي ،  سرانجامي جز بهشت ندارد ...

و اگر جهنم از آن کسانيست که ترسيدند و پا پس کشيدند ،‌ مردم مژده باد ما را به جهنمي سوزان ... چون حقيقتي است که داستان ترس ، تکرار نداشته هاي آدمي و نيست شدن داشته هايش است ... تکرار اين گردش داشتن و نداشتن ...

و بر اين تعريف ،‌ هضم در زندگي ، ‌سرانجامي جز جهنم ندارد ....

و هر تعريف بهشتي ديگر و جهنمي ديگر براي من و شما ...

اما واقعا جهنم و بهشت کجا هستند؟ ... يعني من از جهنم مي ترسم يا آتش آن ؟ ... و بهشت را دوست دارم يا ميوه هاي آن را ؟ ...

سوال کوچکي نيست ...

...

از اين گونه نوشتن قلبم مي لرزه و گاهي با تمام وجودم مي ترسم ... و معمولا مثل الان ، قلمم وسط راه مي ايسته و جم نمي خوره تا اتفاقي جديد با پاسخ ها و در عين حال سوال هاي جديدش ،‌اين قلم را دوباره به حرکت در بياره ...

واي خداي من ... چقدر سوال دارم ... چقدر نمي فهمم ...

...

اين نوشته خيلي ادامه داره ... خيلي نا پخته است ... دارم مي سازمش ...


نيلوفر

28 ارديبهشت 90