و آنانکه باز میروند...
نمي دونم يادتون هست يا نه ! ... اما من خوب يادمه ..." پد ري" 4ماه و 12 روز پيش فوت کردن ... خب اين که گذشت ... اما کاراي خدا عجيبه ! ... ديروز باباجانم ( اون يکي بابابزرگ ) هم فوت کردن. تو اين سال کنکوريه خدا باحال داره بامون بازي مي کنه ! ...
باباجان 4 سال بود که مريضي کبد داشتن و از2 سال پيش که قطع اميدي بودن . اما باباجان من تو اين 2سال 5تا کتاب نوشتن ... اميدشون به بهبودي ، ايمانشون به زندگي ، همتشون به يادگاري گذاشتن و انگيزشون براي بودن ، همه و همه باعث شد که يک بيمار قطع اميدي که هر لحظه احتمال مرگ براش هست ، 2سال زندگي کنه.
اعتراف مي کنم ... با اينکه خيلي کم گريه کردم ، ( شايد 5 دقيقه ) ، اما دلم بدجوري گرفته. خب آخه بعضي از اون کتابا چک نويساش به خط منه. لحظه هايي که مي نشستم جلوشون و مي گفتن و من مي نوشتم. اينا مگه مي شه از ياد آدم بره؟! ... گاهي مي گم کاش بره ... اما انگار يکم دل سنگيه ... نمي دونم ... گيج شدم.
توي چک نويسا چون دستشون مي لرزيد ،خطها موج دارن. راستي باباجان مثل خودم دست چپ هم بود. البته بماند که با هر2تا دست مي نوشتن. محشر بودن. باباجان همه جا مي نوشت ... تو خونه ، مهموني ، بيمارستان ، پارک ، همه جا ... فوق العاده بودن زمان هايي که مي نشتم پيششون و از قديما مي گفتن. از همه کس از همه جا ... سفر خيلي کرده بودن . از هر جاي ايران که حرف مي زدي ، از قديمش که چجوري بوده مي گفتن. يا حتي از کشورهاي ديگه. زبان انگليسي و فرانسه شون هم خيلي خوب بود.
باباجانم يکي از مديراي هتل عباسي ، زمان شاه بودن. هنوز بعضي ها مي شناسنشون اونجا. از هر قسمت هتل خاطره مي گفتن. بعدش هم که از مديريتش اومدن بيرون براي خودشون چندتا دهنه مغازه باز کردن. اما نه هر مغازه اي. مغازه اي که يک دهنه اش گوشت فروشي بود و گوشتايي که تو کل ايران فقط باباجان وارد کننده اش بود ، دهنه ي ديگه اغذيه هايي که از تهران سفارش مي اومد براش. دهنه ي ديگه سبزيجات فريز و بسته بندي. و خلاصه کلي دهنه و کلي جنسي که باباجان تنها وارد کننده اش بود تو ايران. چندتا دستيار زن و مرد کره اي و چند مليت ديگه هم داشت. مامانم مي گن اون موقع هميشه چيپسا و شکلاتايي مي خوردن که دست هيچکس نمي ديدي. بيشتر مشتري ها سفير سفراي خارجي و ايراني مقيم اصفهان بودن. تازه غير از سفارشات شهراي ديگه.
از اون همه دهنه ، الان فقط 2تاش مونده. انقلاب رو مي شناسين که ...
پاتو که توش مي ذاشتي کلي بايد احتياط ميکردي که دزدگيراي دست ساز باباجان نگيرنت. علم الکترونيکشون محشو بود. بيش از 20تا دزدگيري که طراحيشون به مغز کم آدمي مي رسه ، اون 2تا دهنه باقي مونده از اون عظمت را پاسباني مي کرد. مثلا دزدگيرايي که موقع خطر، زنگ مي زدن خونه ، دزدگيرايي که حس گر آيينه اي داشتن ، دکمه هايي که باباجان دم دست خودشون تعبيه کرده بودن براي کنترل مغازه. يکي از دکمه ها درو باز مي کرد. يکيش تلوزيون را روشن مي کرد ،يکيش چراغارو ووو ... محشر بود ...
تازه فقط به مغازه خلاصه نمي شد ... خونشون ... واييي ... پر سيم ... وقتي بچه تر بودم ، روزي که دندونامو اورتودنسي کردم به باباجان گفتم ، سيم پيچي هاي شما به دندوناي منم سرايت کرده ... خنده اش يادم نمي ره ...
نمي دونم چرا اينارو مي نويسم. شايد چون افتخار مي کنم که نوه ي چنين آدمي هستم. احساس مي کنم بايد اداي دين کنم. کتابا هنوز چاپ نشدن. اما من چاپشون مي کنم. قول مي دم بابابزرگ. کتاب اول همين خاطراته ... محشره ...
راستي ... باباجان ... نصير تا فهميد خون دماغ شد ... من وقتي فهميدم خشکم زد. نمي دونم عطيه فنقلي هنوز مي دونه با نه ! شما خيلي مريض بودين. نمي تونم حتي تصور کنم که الان چقدر راحتين. براي همين ، هم ناراحتم که حضور فيزيکي ندارين ديگه و هم ناراحت نيستم. چون برزخ بهشتي که حتما جاي شماست از اينجا بهتره.
باباجان چشماشون تقريبا هم رنگ چشماي من بود. وقتي تو کما بودن دلم مي خواست يک بار دبگه بازشون کنن. و جالبه که قبل از مرگشون باز کردن.
مي دونم که دلم براشون تنگ مي شه ... براي هر2شون ... اما خداجون ... دمت گرم ... خوب گوشمالي مي ديا ... شکرت ...
ممنون که خوندين ... ديگه ندارم بگم ... کتاب که چاپ شد خبر مي دم ...
شاد و سبز باشين
نيلوفر
8/7/88 ( راستي باباجان در تاريخ 8/6/18 به دنيا اومدن و در تاريخ 7/7/88 از دنيا رفتن ... همين ماه پيش براشون تولد گرفتيم ... هييي ... روحشون شاد )