4182305-lg.jpg - upload images with Picamatic

به نام خدا

اینجانب , نیلوفر ( نیلو , ففر , لولو , دیگه هرچی دلت بخواد ... ) متعهد می شوم که در این نوشتار نه مبالغه ای کنم و نه سخن لغوی بگویم که از مومنی خوانندگان محترم کاسته نشود ... چرا که "انما المومنون عن اللغو معرضون " ما هم که بسیار حرف گوش کن ... همینطوری اعراض ازمون فوران می کنه ...

القصه ...

اینجوری شروع شد ...

داشتم زندگیمو می کردم و در بحران بلوغ دست و پا می زدم که بالاخره اعتیاد به اینترنتم که البته مد بود

( می دونین ... البته من تابع مد نیستماا ... ) به دادم رسید ... یک دوست مهربان ... یک آدرس و اینا ...

.......

... دیدمشون دلم ریخت ... داشتم رو پله های تاریک ساختمان کتاب می خوندم تا از انتظار حداقل 20 دقیقه ایه تهران حرص نخورم که دیگه نخوندم ...

... سلام ... ( روسریم داشت از سرم می افتاد ... ترسیدم بهش دست بزنم ) ... انقدر هم ترس نداشتا ... اما من در اون لحظه زیاد نورمال نبودم ... تازه !!! ... قبلا هم دیده بودمشون ... اما همه چیز از نزدیک فرق می کنه ... اونم از نوع آدمش ...

پله ها مگه تموم می شدن؟!!!! ... دکتر در را باز کرده بود ... مکانش جالب بود ... لااقل برای منی که در آرزوی یک اتاق بنفش مونده بودم برای خودم ...

خندم گرفته بود ... از "ب" بسم الله رفتیم سر اصل مطلب ... وای که چقدر خوش گذشت ... همیشه دلم می خواست با یکی که حرف می زنم با پاسکاری فوتبالیست ها فرقی نکنه ... دیدین چقدر زود توپ بینشون ردوبدل می شه ؟ ... نه حرکت اضافه ای ... نه ژستی ...

وای ... من می گفتم یا بهتر بگم از بس حال کرده بودم می پروندم ... و یکی دکتر می گفتن ... اصلا آخراش که حرف تموم نشده جواب می اومد ... فکرها مثل ساعت درست و تنظیم شده کار می کرد ...

( البته نه مثل ساعت کلاس ما تو مدرسه که همیشه روی 13 مونده ... البته اونم جالبه ... 5 دقیقه به 13 می گیم ... خانم یا اقا ببینین ... وقت تمومه ... )

کلی یاد گرفتم ... تازه یک coach (مربی) هم پیدا کردم که مثلث ساختن شخصیتم را کامل می کرد ... بعر از اون 2 ساعت , تو خیابون رو زمین بند نبودم ... شک ندارم آدم های زیادی منت بر من گذاشتن و صفت خل را نسبت دادن بهم ... تو مترو , سگ و گربه که چه عرض کنم , در و دیوار و سقف و اینا هم همه با هم حرف میزدن ... اما آدما ساکت بودن ... جالبه نه ...

خلاصه ... اصلا اون روزا حالم سر جاش نبود ... بحران 24 سالگی حسابی داغونم می کرد و من فقط توجیه می کردم ... یعنی شاید راه دیگه ای نداشتم ... اما 4 شب بعد ... یک هریه گرفتم و اون 16 سالگی بود ... به معنای واقعیش ...

حالا هدف از قطار کردن این کلمات چیه !!! ... این ماه , تولد مربی منه ... کلی به مخیله ی درسخونم فشار آوردم تا ببینم بهترین هدیه براشون چیه؟!!! ... دیدم هیچی بهتر از یه آیینه ی صاف ساخته شده از ذهنیت یک بچه دبیرستانی نیست ...

این جوری شد که می نویسم ...

می رم سر اصل مطلب ...

تا حالا یک جغد را دیدین ؟ ... میشینه یک گوشه ... به یک ناکجاآبادی خیره می شه و برای یک لحظه جنبش یا یک فرصت در اون منطقه نقشه می کشه ... غم نرسیدن بهشو به جون می خره ... اما نمی تونی بفهمی ... چون با سیاسته ... شایدم ما چون جغد نیستیم نمی فهمیم ... اما اخرش که چی ... یه دلهره ی عمیق تو نگاهش موج می زنه ...و بالاخره اونو لو میده ... و توی فوضول چشمات برق می زنه که داری می بینیش ...

از بحث جغد که بیایم بیرون , می رسیم به تاریخچه ی جذاب آدم ضایع کنی ... من عاشق ضایع کردنم اما خب بعضی وقت ها بدجوری ضایع می شم و دکتر همتا ندارن تو ضایع کردن من ... گاهی وقت ها دلم می خواد خفشون کنم اما ... خب ... می دونین ... اسلام اینجاها به داد تصمیم های لحظه ای می رسه دیگه ...

اگر حیطه ی سخت گیری پدرها را از صد بگیریم ... به جرات می گم پدر من 97 هستند ... اون سه درصد هم برمی گرده به آزادی هایی که به هر حال دارم ... اما از دکتر بگم حالا ... اکر بخوام مربی خودم را با مربی قوم چلسی از نظر سخت گیری مقایسه کنم ... به جرات می گم مال من ... من نحیف و یک مثلث از کلی آدم سخت گیر ... آخه می گن اگر سنگی ضربات تیشه را تحمل نکنه تندیس زیبایی نمی شه ... می دونم به خدا ... اما آخه بابا ... اون سنگه من آدمم ...

خوشم می آد نق بزنم ... آخه مگه 16 سالم نیست ؟!!!! هنوز 24 سالم نشده که بزرگ شده باشم ... می دونین ... دلتون بسوزه ... من هنوز بچه ام ... البته پارادوکس جالبیه ... اون از ادبی نوشتنم ... اینم از این ... وسط نداره که ...

خب ... داشتم می گفتم ... گاهی وقت ها فکر می کنم ... دکتر ما در نگاه منِ کوچول با شخصیت کارتونی یکی از همین کارتون ها که نمی دونم کدومه فرقی نداره ... در حدی

می خوره زمین که اگه ما بودیم عمرا از جامون پا نمی شدیم ... اما در سکانس بدی کارتون می بینی با کمال اعتماد به نفس ظاهر می شه تا دیگه زمین نخوره ... و تو نمی خندی چون مسخره است ... می خندی چون محشره ... دست "والت دیزنی" درد نکنه ... آره کارتون بچه های کوچیک موج می زنه از صفت انسان های بزرگی که تو همه ی قسمت ها حضور دارن ... برای همیشه ...

دیگه بگم از این آقای بهمنی ... نخندینا ... اما یک بار داشتم دنبال حلقه تو انگشت دست چپشون می گشتم که دیدم هست ... پس شایعه بود که هنوز تنهان ... بعد دیدم نوشتن که متعهدن , چیزی فراتر از تاهل ... موندم ... پس شایعه نبود ... ... آخه می دونین ... این چیزا برام اصلا جذابیتی نداره جون خودم ... اما اینو بگم ... کنجکاو هستم ... نه فوضول در این موارد ...

ایمیل های دکتر را دیگه نگین که شاهکاره ... هر بار تعداد خط هاشو می شمرم ... یک بار از 10 خط بیشتر شد ... معرکه بود ... تا صبح خوابم نبرد ... البته خودمونیم ... کلی توش دعوام کرده بودن ... آخه یکم زیادی کار غیر از درس کردم ...

چیز دیگه ای که می خوام بگم اینه که معرکه داستان تعریف می کنن ... یعنی از این قشنگتر من نمی تونستم داستان امامان را بشنوم و یاد بگیرم ... نه تعصبی ... نه خرافه و مبالغه ای ... مخاطب هاشونم همه جور آدمی بودن ... عالی بود ...

دیگه ... دیگه ... بازم هست اما حوصله نیست ...

خلاصه که دکتر شیری گرامی ... تولدتون مبارک و شادی و سرزندگی همیشه همراهتون

و به قول بوبن ....

تا ابد شاد برای لحظه ای تلاش در زمین ...

نیلوفر/21 بهمن 87