و کنکور 89 تمام شد ...

از در دانشگاه که اومدم بيرون حس عجيبي مجبورم کرد توي بلوار وسط خيابان لحظه اي روي زمين بشينم ... بشينم و در همين يک لحظه ، اين فرايند يکساله را که تا قبل از 4 ساعت پيش ادامه داشت ، مرور کنم ...

راستش براي اولين بار احساس ترس کردم ... ترس از سالهاي بعد از اين 4 ساعت ... انگار در همون يک لحظه تن ها بار از جنس مسئوليت بر دوشم گذاشته بودند ... انگار دري ديگر براي لحظه اي باز شد و و من از آن گذشتم ... اما نه دري به آسمان روياهايي که رسيدن به آنان حقيقتم بود ... بلکه دري به ناکجاآباد واقعيت هايي که حقيقت دنياي بعد از آن 4 ساعت بود ... گذشتن از اين در را در لحظه ي 18 سالگي ام احساس کرده بودم ... اما انگار هنوز در چهارچوب در ايستاده ، انتظار اين چنين بهانه اي را براي گذشتن مي کشيدم ... بهانه اي به نام بزرگ شدن ...

اما اين دقيقا تفکري است که بزرگترها را از ما به خاطر داشتنش شاد مي کند ... دقيقا تفکري که اولين قدم براي دور شدن از رسيدن هاييست که تازه پس از سالها جولان هاي منطقي ، پيري به يادمان مي آورد ... اشتباهمان را ...

کدام تفکر منطقي خلاقيت يک کودک را دارد؟ ... کدام نيازمندي آزادي يک نوجوان را مي فهمد؟ ... منطق مي گفت چون بال نيست پرواز محال است ... اما خلاقيت بال هم ساخت ...

و اين حقيقت است ... نه باورهاي القايي مان ...

و تمام اين احساس ها درحالي بود که دورتادورم پر بود از دخترهاي سردرگمي که حتي نمي دانستند چرا اين تلاش را کرده اند؟ ... و يا شک کرده بودند که حتي تلاشي کرده باشند ... چشمهاشان مملو از نگراني بود لحظه اي که با والدينشان برخورد مي کردند ... مملو از تنش که به سکوت وادارشان مي کرد ...

من نشسته بودم بين هياهوي باورهاي شکست خورده ي مملو از ابهام و چيزي که آزارم مي داد اين بود که چرا ...

چرا اين سيل عظيم ، قدرت انسانيتش را به ضعف مي فروشد ...

و ترس از چراهاي آينده قدرت ايستادنم نمي داد ...

و اين احساس مطلقا محصول اين يک سال و 4 ساعت نبود ... حتي محصول نتيجه ي احتمالي اش هم نبود ... انسان تنها گاهي ... يا شايد کمي بيشتر از گاهي ... قدرت فطرتش را ازياد مي برد ...

همين ... و اين "همين" متاسفانه بزرگ است ...

و الان ... بعد از چند ساعت ... نشسته ام وسط اتاق حسابي به هم ريخته ام ... بين فوجي از جزوه و برگه ي امتحاني و اثار به جا مانده از يک سال تلاش ... تلاش براي بايدهايي که دورتادورم را پر مي کنند از احساس تلخ جبريگري ... جبري که با اختيار مي پذيريمش ...

اما اين چه احساسيست در حاليکه اين يکسال مملو از لذت بودم ... سخت بود اما ياد گرفتم سختي را بفهمم ... عطش کتابهاي نخوانده ، جاهاي نرفته ،‌کارهاي نکرده آزارم مي داد ، اما آنچه مي کردم ، آنچه مي خواندم و آنجا که مي رفتم هدفي داشت ... و اين حتي از رسيدن زيباتر است ...

کلاسهايي که مي رفتيم ، شوخي هايي که با بچه ها مي کرديم ، تعادل فکري و رواني که نداشتيم ،‌ پادشاهي که در خانه و همه جا مي کرديم ، نازهايي که والدين از ما مي کشيدند تا شايد آپولويي هوا کنيم ، .... اينها زيبا نيستند؟ ... يادمان نمي مانند؟ ... هر لحظه با يادآوريشان لبخند برلبانمان نمي نشيند؟ ...

و من چقدر دوست دارم نيلوفري را که براي رسيدني تلاش مي کند ...

شايد خسته ...

و باور کردم که ... هيچگاه يک پيروز در لحظه ي پيروزي اش و يک شکست خورده در لحظه ي شکستش احساس يکديگر را درک نمي کنند ، حتي اگر هردو بارها شکست خورده يا پيروز شده باشند ...

پس بر هيچ يک گناهي نيست ... و شکست يا پيروزي آن چيزي نيست که مي فهميم ... آن چيزيست که احساسش مي کنيم ...

پس تفاوت است بين انسانهايي که به دنبال پيروزي شکست مي خورند و آنهايي که بي چرا گونه شکست را مي پذيرند ...

آري ...

نتيچه هر چه باشد ...

من نيلوفر هستم ...

15 تير 89