اممم ... مي دونم ... خيييلي وقته به روز نکردم. دلايل زيادي داره که بعضي هاش کم از توجيه ندارن ولي ... دوباره مي نويسم ...
از تولدم زياد گذشته ... از 27 آذر يعني ... اما مي خوام نوشته ي اون موقع را به هر حال بذارم ...
شاد و سبز ...
...
خودم را ادمي مي بينم در نقش تماشاچي قديمي يک قمار بي پايان که اکنون قهاران ميدان ، لحظه اي غافل از ورق ها به او مي نگرند که تو هم بيا بازي ... و من مي ترسم از اين ننگ ... نه از باختن ... که از بردهاي خالي از پيروزي ... هنوز ترس بودن ... نام داشتن ... قهار بودن حتي ... از اين سکون با چهارچوب که حرکت درونش را محدود مي کند ... و تنها گشتن حول يک محور ... توحيد شايد ؟؟!! ... نه ... نمي دانم ...
...
... اخه نمي شه که نرفت سراغ فاز ادبي ولي ... يه چيزيو خوب فهميدم ... نه اين دنيا جنونه و نه من و شما مجنون ... سر کاريم سفت ...
خلاصه ... داستان اينه ... شب تولدمه و هيچ حس خاصي ندارم ... داره 19 سالم مي شه ... گواهينامه گرفتم ... دانشگاه مي رم ... شغل جمع و جوري دارم و درامدي ... کارايي را مي کنم که هميشه دوست داشتم انجامشون بدم ... جاهايي مي رم ، با کسايي هستم که لااقل دوستي با من رو دوست دارن و اين چيزي جز مايه ي مباهات من نيست ... خانواده ي عالي ... زندگي خيلي خوب ... تن سالم ... و همه چيز فراهم براي لذت بردن ... ولي ... ولي به خدا مورچه ي کوچک هم با تمام معيارهاي خودش از زندگي لذت مي بره ولو نفهمه دارازاي حتي يک آجر کاخ پادشاه رو ...پس چرا برامون جز نماد کوچکي و گاهي حتي حقارت نيست درحاليکه خودمون هم جز اين نيستيم ؟!!
بودن به سبک خودمون افتخارمونه درحاليکه نمي فهميم اين بودن کف داره ، ارتفاع داره ... و سقف ... نداره ...
و در کف بودن با ارزوي اوج گرفتن ، حماقته ... هرچيزي که ريشه اش شجاعت نيست ، حماقته ...
و من نمي خوامش ...
اره ... اين "ولي"هاي محکم ... اين شک ... گاهي داغونم مي کنه ...
...
نيلوفر
28 آذر 89