سهراب ...
سهراب را می شناسی؟ ... همان اهل کاشان را گویم که روزگارش بد نبود و پیشه اش نقاشی ... همان انسان پشت دریاها ... همان که درخت می کشید به جای ساختمان ... همان که شب ها شاخه ی پیچان نیلوفر را خواب می دید , نه قرضهایش را ...
همان که گلِ آب به او خبر از خراب حالی بچه های مادری نازک دل می داد که کوزه به جوی سپرده و با عشق , محبت جمع کرده بود ... همان که قیر شب , مرگ رنگهایش را بدل ساخته بود ... همان کز خلوتگاهش دود پرمی کشید و آه , سودایش را به باد می سپرد و آفتابِ روز بعد , بیدارش می ساخت ... یادم است , همُ صحبتش بود ... نه؟
آری ... سهراب را یادت هست؟ ... همان که به مهمانی دنیا رفت و باز سکوتِ پرچین های شاد را برگزید ... همان که گدا را دید و شنید و طراحی کرد و رنگین ساخت و هستی بخشید و پرواز داد ...همان که باغ جهان را تر کرد ... همان رقصنده که شرم نداشت از مستی و بی رنگی اش ... همان که روی علف ها چکید ... یادت هست؟
راستی ... دانستی قافله از رودی کم ژرفا گذشت؟ ... من نیز نمی دانستم ... سهراب را که یادت آمد ... او گفت که رود کم ژرفا بود و گذشت ...
خانه اش دانی کجاست؟ ... آن سنگ سرد را نمی گویم که نرم و آهسته قدم باید گذاشت تا نشکند چینی تنهاییش ... آن دفتر پر رمز و راز ... رازهای سهراب ... دانی کجاست ؟ ...
آری ... صبحدم بر دیارش گذری کردم پای برهنه ... مست شدم از طراوت شبنم بر روی چمنزار و رنگ زدم بوم خدا ... رنگ خدا ...
قصد دخالت نبود در حافظه ... می دانم یادت هست ...
راستی ... واقعا یادت هست ؟؟؟؟!!!!!!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------