اندر مدح دلمه
![]()
راستش مي خوام بگم که اين امتحانا با مردم چي کار مي کنه ... خلاصه که يکم مخيله ام ريخت به هم و اين چندتا ياوه را سرهم کردم ... خجالت نمي کشم از اينکه اينجا بيارمش ... چون مي خوام درجه ي دز حماقت را نشون بدم ... همين ...
پي اگر خواستيد نخونيد ...
اينجانب اصلا شکمو نيستم ... از دار دنيا يک دلمه دوست دارم و ماهي ... خب ... ته چين هم دوست دارم ... ولي ديگه همين ... مامان بزرگ بنده هميشه ما را مورد عنايت خودشون قرار مي دن و سورپريز مي کنن ديگه ... يه دفعه مي بينين وسط زمستون بوي دلمه از خونشون بلند مي شه ... واايييييي ...
خلاصه ... اين هم اندر باب دلمه ...
اي دلمه ...
اي شفتااالو ...
اي جيگر ...
اي که تو بسيار با ما آشنايي ...
اي که مامان جان بزرگ تو را مي پزد ، چه در زمستان چه در هميشه !!!!!
اي تو بسيار سبز ... پر از برنج ( برنجش خوب نيستاا ... )
توت را دوست نمي دارم (البته احتمالا با برگ مو درست میکنن...نه؟) اما خداوند تو را بخشيد از برگ توت بر ما ... و چه نيکو شد دنيا ...
آري اري ... زندگي زيباست با تو ... زندگي ديگ و اجاق ديرنده پابرجاست با تو ... گر بيفروزيش ، دلمه اش در خانه ها پيداست ... ورنه گشنه اند و گشنگي گناه ماااسستت بي تو ...
(شعر بنده ي خدا زايل شد خداوکيلي )
به هر جا همگنانم حلقه بستند
نگينش دلمه اي ناز آفرين بود
ز شرم روي سبز دلمه اي اش
سر من لحظه ها بر آستين بود ...
( توراخدا ... مهدي سهيلي تو قبر مي لرزه )
بسي رنج بردم در اين هيفده سال
که بود است مرا دلمه فقط فصل خاص
( بله ... مي دونين شعر کيه که ؟! )
در خرابات مغان بوي دلمه ها مي شنوم
وين عجب بين که چه بويي ز کجا مي شنوم ...
( آقاي حافظ به بزرگي خودتون ببخشيد )
راستي يعني چي که آقاي سنايي قرن 6 بودن ... من تو امتحان نوشتم 5 ، بايدم 5 به دنيا مي اومدن ... اه
( اين هينجوري بود )
توانا بود هرکه دلمه خورد
ز دلمه دل پير برنا بود
( بسياااار نيکو ... )
پشت دريا شهري است
که در آن دلمه ها مي پزند
( ارادتمند شما هستيم آقاي سهراب )
مزرع سبز فلک ديدم و دلمه هاي کاشته
يادم از کشته ي خويش آمد و شکم گشنه
گفتم اي بخت بخسبيدي و برگ توت ها ريخت
گفت مشو نااميد از سال ديگه
( عذر مي خوام که من بيشتر شعرهاي شما را مي خونم جناب حافظ )
الا يا ايها الساقي ادر دلمه و ناولها
که پخت آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه ي دلمه است
که امشب خوردم و تا سال ديگر
زمان در بستر شب خوب خواب است
(فريدون مشيري جديد و بدون ذوق )
مي گن : چون قافيه به تنگ آيد
همين نقل منه ... تو را خدا ... از اون شعرهايي که مي گفتم از دست امتحانا شدن اين ... شما دوستان عزيز مي تونين اميد وار باشين که بعد از امتحانا وضعم وخيم تر نشه و به حالت اوليه برگردم ... اما بد هم نيست تو بخش خواهران تيمارستان يک جايي برام رزرو کنين ... چون بعد از انتخابات پر مي شه ...
نيلوفر / 6 خرداد 88