شب اعلام نتایج ... وقتی بچه های مردم سرکار می رن ...
وقتی از فرط خستگی سرت درد می کنه ...
چشمات می سوزه و پلکهات به زور چوب کبریت بازن ...
دهنت اویزونه ...
موهات به هم ریختست ...
عینکت کثیفه ...
گردنت تیر می کشه ...
بدنت کوفتست ...
انگشتات زوق زوق می کنه ...
و خیلی حالتهای دیگه ...
تعجب می کنی چی هنوز رو صندلی , جلوی مانیتور کامپیوتر , دور از تخت گرم و نرمت ... نگهت داشته ...
یه نتیجه که شاید اگه بیاد تا روزها بعدش خوابو ازت بگیره؟! ...
نه ... این نمی تونه باشه ...
دیگه اینجاست که به مرز دیوانگی می رسی ...
سعی می کنی به عنوان اولین انسان روی زمین بالاخره آدرس کوچه ی علی چپو پیدا کنی ...
اما یادت می آد که اون کوچه روز 18 سالگیت خاک شد زیر خروارها حس خام مسؤولیت ...
شاید دلیلش حرمت یک سال زحمتی باشه که کشیدی ... که در اینصورت کارت درسته و نگرانی نباید داشته باشی ...
اما بازم آروم نمی گیری ...استرس و از این لوس بازیا نداری ... یعنی حالشو نداری که داشته باشی ... اما خواب برات یه معما شده ... می دونی اگرم بخوابی , خواب سایت سازمان سنجشو می بینی و جمله ی بزرگی که نوشته به محض اعلام نتایج گزینه ها فعال می شوند ...
بدت می آد ... بدت می آد از این جدیت ... از این کلیشه ...
به محض اعلام ...
همش یاوه ... دلت می خواد یکی نازت کنه و بگیردت تو بغلش و آروم آروم بهت نتیجه را بگه ... نه اینکه به محض اعلام ...
اینجاهاست که با تمام وجودت درک می کنی حس خوب دیدن لبخند یه آدمو ... اینجا که یه صفحه ی سفید جلوت بازه و حرفی می زنی و یه سری شکلک محدود قراره گویای تمام غلیان درونی تو باشن ...
و وای ... یه لحظه دلت به حال خودت می سوزه ... به حال تمام کسایی که صفتشون کنکوریه و تو از آخرین بازمانده های امشبشون هستی که هنوز نشستن ... به حال لحظه های که مرتب جاشون پر و خالی می شه , دلت حسابی کباب می شه ...
حس می کنی دیگه ظرفیت باور کردن باورهاتو نداری ... و چقدر این حس تلخه ... و حسرت می خوری که مسواک مزه ی تلخ بعضی چیزارو پاک نمی کنه ...
ایمان ...
کلمه ای کلمه وار مانند ... مفهوم گاهی خالی می شود ...
و من فکر کنم واضحه که دیگه موتورم به روغن سوزی افتاده ... چوب کبریتا هم شکست ...
دیگه می زنم کنار منتظر امداد جاده ...
شب بخیر فردای من ... شب بخیر ...
10 مرداد 89