نامه ای به محمد ( فرستاده ی خدا )
سلام بر تو اي محمد
و سلام برآنان كه تو پروراندي
و بر صالحان
سخني دارم ...
محمد ، دنيا خسته است ... دنيا نه آن اوج خدا و نه آن فلاكت شيطان را نمي فهمد.
محمد ، دنيا خاموش شده است و تنها طبيعت سبز در اين برهوت خالي خاك ، در انسان ها مي گريد ، شايد گلي باز متولد شود.
محمد ، اينجا پاييز است. برگ ها را از دامن شاخصار ، مي ربايند و نه پرواز مي دهند ، كه بر زمين مي كوبند.
محمد ، زمستان در راه است ، نه با آن برف سپيد ، تنها سرمايش خواهد آمد ... و باشد زماني كه بهار زمستان است و زمستان بهار ...
محمد ، كجاست آن شير خدا ، كجاست آن غيرت بندگي آدم ها ، كجاست آن دست بيعت كه يكرنگ مي ساخت ، كجاست آن رؤياي پر غوغا ؟؟؟؟
محمد ، مي بيني؟ ، دستان را به جرم آزادگي با زنجير منيت به دام مي افكنند و مي خندند كه ديگر پرنده اي پرواز نخواهد كرد ...
محمد ، غمگين نيستم ، نه ! ... واقعا نيستم من ... اما طوفان كجا ... نسيم كجا ؟
اخلاص اولين نماز كجا و رياي نمازهاي كنون كجا ؟
محمد ، تنهايمان مگذار ، كه دل ها جاي سنگ انداختن ندارند و صداي آب زود به گوش مي رسد ، چرا كه عميق نيستند ...
تنهايمان مگذار كه پرستوها از ياد برده اند كوچ چيست ...
تنهايمان مگذار كه مورچگان كوچك ديگر معلمان بزرگمان به حساب نمي آيند ...
آري ، آري محمد ... درونم تنهاست ...
بر من خورده مگير ، آري خدا با من است ، خدا در ماوراي من است ...
اما محمد ، من در ميان آدميان هستم ، نه در وراي آنان ...
دلتنگ مي شوم ، دلتنگ حتي سخن هاي قشنگي كه بودا مي گفت و دلتنگ موعظه هاي مسيح ...
خسته مي شوم ، خسته از شنيدن ها ، حتي گاهي از ديدن ها
و گاهي نيز رنگ مي بازم ...
محمد ، در خيال من كنون جز داستاني از نوه هایت نمي سازند ... و مرا محكوم به نامسلماني مي كنند
... محمد ، پس چه بايد كنم ؟
قلم خاموش و من خاموش بايد بود؟
من نمي دانم ...
باشد محمد ...
بگذار كوه ها غبار شوند
بگذار ابرهاي بي پروا از كنار هم بگذرند
و بگذار زمين از بودنش پشيمان گردد
اما ، محمد ، آسمان خدا روزگاري چرخشش را بر قلم من خواهد فروخت.
محمد ، خورشيد هنوز هم بيدار است ...
هرگز غروب نخواهم كرد ...
نیلوفر / 3 دی 1387