8fmer0m.jpg - upload images with Picamatic


سلام بر تو اي محمد

و سلام برآنان كه تو پروراندي

و بر صالحان

سخني دارم ...

محمد ، دنيا خسته است ... دنيا نه آن اوج خدا و نه آن فلاكت شيطان را نمي فهمد.

محمد ، دنيا خاموش شده است و تنها طبيعت سبز در اين برهوت خالي خاك ، در انسان ها مي گريد ، شايد گلي باز متولد شود.

محمد ، اينجا پاييز است. برگ ها را از دامن شاخصار ، مي ربايند و نه پرواز مي دهند ، كه بر زمين مي كوبند.

محمد ، زمستان در راه است ، نه با آن برف سپيد ، تنها سرمايش خواهد آمد ... و باشد زماني كه بهار زمستان است و زمستان بهار ...

محمد ، كجاست آن شير خدا ، كجاست آن غيرت بندگي آدم ها ، كجاست آن دست بيعت كه يكرنگ مي ساخت ، كجاست آن رؤياي پر غوغا ؟؟؟؟

محمد ، مي بيني؟ ، دستان را به جرم آزادگي با زنجير منيت به دام مي افكنند و مي خندند كه ديگر پرنده اي پرواز نخواهد كرد ...

محمد ، غمگين نيستم ، نه ! ... واقعا نيستم من ... اما طوفان كجا ... نسيم كجا ؟

اخلاص اولين نماز كجا و رياي نمازهاي كنون كجا ؟

محمد ، تنهايمان مگذار ، كه دل ها جاي سنگ انداختن ندارند و صداي آب زود به گوش مي رسد ، چرا كه عميق نيستند ...

تنهايمان مگذار كه پرستوها از ياد برده اند كوچ چيست ...

تنهايمان مگذار كه مورچگان كوچك ديگر معلمان بزرگمان به حساب نمي آيند ...

آري ، آري محمد ... درونم تنهاست ...

بر من خورده مگير ، آري خدا با من است ، خدا در ماوراي من است ...

اما محمد ، من در ميان آدميان هستم ، نه در وراي آنان ...

دلتنگ مي شوم ، دلتنگ حتي سخن هاي قشنگي كه بودا مي گفت و دلتنگ موعظه هاي مسيح ...

خسته مي شوم ، خسته از شنيدن ها ، حتي گاهي از ديدن ها

و گاهي نيز رنگ مي بازم ...

محمد ، در خيال من كنون جز داستاني از نوه هایت نمي سازند ... و مرا محكوم به نامسلماني مي كنند

... محمد ، پس چه بايد كنم ؟

قلم خاموش و من خاموش بايد بود؟

من نمي دانم ...

باشد محمد ...

بگذار كوه ها غبار شوند

بگذار ابرهاي بي پروا از كنار هم بگذرند

و بگذار زمين از بودنش پشيمان گردد

اما ، محمد ، آسمان خدا روزگاري چرخشش را بر قلم من خواهد فروخت.

محمد ، خورشيد هنوز هم بيدار است ...

هرگز غروب نخواهم كرد ...


نیلوفر / 3 دی 1387