و من 18 سالم شد ...

وقتي چشماتو باز مي کني به روي دنيايي که کمتر کسي ازش دل خوشي داره ، با خودت مي گي شايد اين جاده ي خاکي سربالا ، يه قله اي هم داشته باشه که منتظر منه ...

حالا که به هر حال داري مي بيني ، مي شنوي ، و به جبر بايد بموني، ... پس بساز ... اون چيزيو که مي خواي ... که بهش اعتقاد داري ...

وقتي صبح جمعه، ساعت 8:15 شد ، رو دامنه هاي صفه بودم ... به خودم گفتم يعني اون کوچولويي که 18 سال پيش تو همين ساعت ، تو بيمارستان چشماشو باز کرد ، فکرشو مي کرد که 18 سال بعد ،‌زير بارون پاييزي ، رو دامنه ي کوه ، خيس خيس خيس باشه ؟

در تمام طول اين يک هفته که به 27 آذر مونده بود ، لحظه شماري مي کردم ، روي قله به اين 18 سال زندگي خوب فکر کنم ... اما امروز بارون قله ي ديگري را به من ياد داد ...  قله اي به نام نيلوفر ...

وقتي توي شهري کويري مثل اصفهان  که مردمش براي يک قطره بارون له له مي زنن زندگي کني ، و دقيقا لحظه ي تولدت باروني شروع بشه که تا بعد از ظهر هي کم و زياد بشه اما بند نياد  ، به خودت حق مي دي که بگي ، خدا خيلي دوستت داره ...

البته به عقيده ي بعضي ها قدمم نحس هم مي تونه باشه ، چون احتمالا با اين وضع اصفهانوسيل بر مي داره

...  نمي دونم ... پارسال که 17 سالم شد فکر مي کردم موقع 18 سالگي کلي حرف براي گفتن دارم ... اما الان مي بينم شايد سکوت ، بهترين جواب به 18 سال زندگي باشه ...

اون بالا ، مثل يه موش آب کشيده که از بس خيس شده هضيون مي بافه ، با خودم گفتم ، يعني مي تونم مسئوليت زندگيمو ، ندونم کاريهامو ، شيطنتهاي فاجعه برانگيزمو و آدم بودنمو خودم به عهده بگيرم ؟

اينکه ديگه حق ندارم خراب کاريهامو بندازم سر بچگيم عذابم مي ده ... اينکه بايد مراقب رفتارهام باشم ... اينکه بايد مراعات همه نوع آدميو بکنم ... اينکه بپيوندم به قماشي که خودشون تو خواسته ها و تعاريف  تصنعي گير کردن و احتمالا چون چاره اي ندارن يک ظاهري را نگه داشتن. (... دقيقا منظورم آدم بزرگا هستن ...) ...

اينکه آدم بودنم تحت الشعاع يک سري قراداد قرار بگيره ... يک سري معيار ... يک سري قضيه ي اثبات نشده

... و اين درحاليه که هنوز شهوت انداختن توپ تو زمين آدم بزرگا رو دارم ... هنوز ...

مي دونين ! ... بياين يه نگاه دقيق به آدم هاي مطرح دنيا بينداريم ... در داستان زندگي خيلي هاشون جاي کودکي و نوجواني خاليه ( فقط در حد يک نگاه اجمالي ) و اين درصورتيه که اساسي ترين ابعاد وجوديشون در اون زمان شکل گرفته و دلايل تلاش و پيشرفتون را در آرزوهاشون بايد پيدا کرد.

من الان هنوز يک نوجوانم و به عنوان يک نوجوان به خودم اين اجازه را مي دهم که اعتراض کنم به دنيايي که به قول بوبن کودکي را فراموش مي کنه تا دنيا بمونه ...

حالا که تازه در پست استقلال کار گرفتم ، براش مي جنگم اما مي دونم  زمان استعفايم هم دور نيست ...  

اما مي خوام از نتيجه هايي که امسال بهشون رسيدم بگم ...

راستش ديگه اعتقاد ندارم به حرف آدم هايي که مي گن مثل کوه باش ... بلند و استوار ... بلکه من مي خوام خودم باشم ،  بر قله ي کوه ...

ياد گرفتم که ديگه براي خودم از کسي و چيزي بت نسازم. چون جدا هيج کس ارزش بت شدنو نداره ...

فهميدم خدا سقف آدمهاييه که از بارون مي ترسن و نردبان آدمهاييه که از کوتاهي خودشون رنج مي برن ...

فهميدم اگه بخوام مي تونم حسابي خرخون باشم ... به قول خودمون بترکونم ...

ديوار اتاقم کم کم داره پر مي شه ... بايد به فکر يه ديوار ديگه هم باشم ...

خلاصه ...

17سالگيم تقريبا تو درس خلاصه مي شه ... اما فکر کنم متوجه شدين که تولد 18 سالگيم محشر بود ... با بچه ها کيک و شمع برديم بالاي صفه و به هر ترتيبي بود زير بارون جشن گرفتيم ... عالي بود ...

دوستام هر کدوم برام آرزويي کردن ،

يکي گفت آرزو مي کنم مشهور ، خوشبخت و عاقل بشي ...

يکي گفت اميدوارم به زودي حس خوب فتح يک قله ي 4000 متري را تجربه کني

و يکي ديگه گفت آرزو مي کنم به آرزوهاي قشنگت برسي ...

و البته که يکي از بچه ها که به تازگي پدر بزرگش فوت کردن برام آرزو کرد که غم عزيزانمو نبينم و زودتر از اونا بميرم ... اين آرزوي فوق العاده ايه ... حتي خودم قبلا از خدا خواسته بودم ... اما انگار خدا مال دوستمو جدي گرفته ... چون امروز 2بار تا پاي مرگ رفتم و عزراييل گفت برو بچه ! 

حس می کنم دنیای اطرافم مثل یه سیل خیلی سریع داره می آد به سمتم ...

یکی بهم گفت فاصله ی 16 تا 17 و 17 تا 18 زیاده اما 18 به بعد خیلی زود می گذره  ... 

کنکور هم حالش خوبه ...

دیگه چیزی به مغزم نمی رسه ...

برام دعا کنین بسازم ... خودمو ... بعدش به داد دنیا هم می رسیم ... 

شاد و سبز ... 


نیلو(29 آذر 88)