سلام به دوستان عزيز ... عذر خواهي مي کنم به خاطر اين مدتي که نبودم ... درسا نمي ذاره ديگه ... الانم که اومدم براي اين نامه است ... پدري (پدر بزرگم) فوت کردند ... اين نامه را ما 4تا نوه با هم براي ايشون نوشتيم و در مجلس هفتشون خونديم ... روحشون شاد ... 

"هو"

سلام پدر، نديدمتون مدتيه ... از عيد تا حالا که اينجا بودين...

خوبين؟... دماغتون چاقه؟ ... از ما بهترين نه؟ ... پدر کربلا خوش گذشت؟ ... ، راستي مي شه‌ منو ببخشيد؟  ... من در حق شما کوتاهي کردم. احتمالا نوه ي خوبي نبودم ... فکر مي کنين چرا مي گذره و فرصت حتي عذرخواهي نمي ده ... مي آين مثل هميشه به چالش بکشيمش و بحث کنيم؟ ... و شما مي برين ... مي دونم...

... پدر ... به خدا بگين اگر لبخندي مي زنيم براي اينه که هنوز باور داريم که اوج دنياي آدما چيزي جز اروج نيست ... و شما لبخند مي زنيد ... مثل هميشه ... براي ما که دوستتون داريم ... براي هميشه لبخند به لب در چشمان ما ابدي خواهيد بود ...

گرچه دلمون براي بوس هاي آبدارتون تنگ مي شه ... گرچه براي اذيت کردن هاي زيرکانه تون که بعد کلي بابتش حرص مي خورديم دلمون تنگ مي شه ... دلمان تنگ مي شه که يک بار ديگر براي خنده هاي بلندمون بگين "داد نکن" ... براي اتاق هاي شلوغمون بگين "واي" ... براي جلوي کامپيوترنشستنمون بگين "پاشو" ... باهامون لنگرودي صحبت کنين و از پشت تلفن زبانشو با هم تمرين کنيم ... 

پدر ... دلم تنگ مي شه براي وقتايي که موقع درس خوندنم مي اومدين تو اتاق و تکيه مي دادين به ميز و من از صداي قرچ قوروچش حرص مي خوردم که الان مي شکنه ... کاش شما هنوز بودين و فشار مي دادين ، حتي اگر مي شکست ... مي بينين تو را خدا چقدر ما آدما عجيب غريبيم؟ ... تا هستين به هفته اي يک  بار تلفني حرف زدن بسنده مي کنيم. به قول هامون عمل نمي کنيم ، اما تا يکم دور مي شين ، ورق برمي گرده و عکستون از جلوي چشمامون کنار نمي ره ...

پدر ... گرچه دلمون تنگ مي شه ... اما شما از ما خوشبخت تريد ... و ما هم از خودمون ...

پدر ... مي شه لطفا يک راه حلي پيدا کنين که بنده ديگه به کي بدم وسايلامو که خراب شده با ابتکارات خاص خودش تعمير کنه؟ ... ديگه کي براي نصير باقالاقاتوق درست کنه؟ ... پدر ديگه کي بيادم باشه تا شيريني خاص خودمو برام بخره و به من بيچاره ي عشق ماهي تو اين قحطي طرفدارانش برسه؟ ... از شمال برام بگه ... از دوران بچگيش ... از زن باباهاش ... از دعواهاش ... از جريان هاي خنده دارش ... ديگه کي حرصمو بخوره؟ ... ديگه کي پدر ...

آرزو مي گه ... دلم مي خواد الان کنارم نشسته بودي ، من جلوي پاهات زانو مي زدم ... از نوک پا تا سرتو بوسه بارون مي کردم ...

پدر ... من نمي دونم اين کارو مي کردم يا نه ... اما دلم مي خواست بودين تا وقتي خوابين و خرناس مي کشبن در اوج شيطنت سوراخ هاي دماغتون را بگيريم تا از صداي جالب بعدش کلي بخنديم ...

پدر نصير چشم هاي سرخ شده اش را قايم مي کنه ... مرد شده نه ؟ ... مي دونم چرا ... داره به حرف شما گوش مي کنه ... مي بينين چقدر حالا همه حرف گوش کن شديم؟

پدر ايرانجون را مي آريمشون همينجا ... پيش خودمون ... نگرانشون نباشين ... ايرانجون قويتر از اوني هستند که به دلسوزي ما نيازي داشته باشن ...

پدري ... آرزو مي گه خوش به سعادت ... با يک دل پاک ، خونه ي کعبه را ديدي ، و با يک حس قشنگ بعد از مهموني تو خونه ي امام حسين الان به اون آرامشي که تک تک آدم هاي اين کره حسرتش را مي برند رسيدي ...

راستي ... يادته مي گفتي مي خوام قبل از مرگم کربلا برم؟ ... و من هميشه مي گفتم خدا نکنه ... اما پدر مي بيني خدا چقدر دوست داره؟ ... اصلا براي حرفاي من تره هم خورد نمي کنه ...  بهتون حسوديم مي شه

... ايمان مي گه يک زماني جاده ها رو براي ديدنت با کلي ذوق و شوق طي مي کردم ، اما الان ترجيح مي دم که با يادت ساکن و بي صدا يک جايي زندگي کنم. ... ر

استي مي دونستين يک ماه ديگه مي رم تا گواهينامه بگيرم؟ ... هميشه ايرانجون مي گن ، گواهينامتو بگيري ما رو ببري بگردوني ... شما هم پشت بندش کلي مي خنديدين که کي به من آخه ماشين مي ده؟ ... احتمالا هم اينطوريکه بوش ما آد حق با شماست ...

پدر مي دونين از شما چيا ياد گرفتيم ؟ ... اينکه اگه تو جاده يک قدم تا مرگ هم بوديم ... به خاطر عزيزانمون که رو صندلي هاي عقب خوابن ،‌محکم باشيم و بخوايم که کمکمون کنه ... و بمونميم تا زندگي کنيم ...

اينکه اگه تا صبحم کتاب بخونم ،‌ فردا صبحش خواب نمونم و بهانه تراشي نکنم ... اينکه هميشه چون دوست داريم دوستمون بدارند و دوست داشته باشيم ، ديگران را فراموش نکنيم ...

اينکه ... آرزو نمازشو آهسته بخونه ... من اول وقت ...

اينکه ... اتاقمو جمع کنم و تو اين بازار شام درس نخونم ...

اينکه هميشه آسون بگيريم ... پدر شما راحت زندگي کردنو به ما ياد دادين و لذا بنابر تعدي نامساوي هاي اجتماعي حکم ثابت و به ازاي هر بدبدختي ، رابطه ي سهل گيري زندگي همواره بر قرار است ... مي بينين درسمو خوب خوندم؟ ... پس نگران نباشين ...

آرزو مي گه ، نگران آينده ام نباش ... تو سخت ترين لحظه ي زندگيم مثل يک کوه با لبخندت به من قدرت دادي در حالي که مي دونستم از درون داغوني اما دوست دارم به آرزوت برسي ، .... از من مطمين باش ...

پدر يادته؟ ... عيد ها مي نشستيم با هم ، تو اون اتاق دست راستيه ، فيلم هاي عيد را تا دير وقت نگاه مي کرديم و کلي به فيلم هندي ها مي خنديديم ، با فيلم ترسناک ها مي رفتيم تو بغل هم و از وضع هم خنده مون مي گرفت و موقع فيلم هاي اکشن تخمه ها ته مي کشيد ...

پدر الان که نيستي آدما حرفاي جالبي مي زنن ... مثلا مي گن حيف بودي ...

آره پدر راست مي گن ... خيلي حيف بودي اگه مي خواستي با غير از پاي خودت بري بيمارستان ، يا محتاج ديگران زندگي کني ... عزت تو به ما عظمت مي ده ...

زير اعلاميه ها نوشتن "محمد باقر غروي" ... بزرگ خاندان ... و ما خوب مي دونيم که اين بزرگي به خاطر سنتون نيست ... شما واقعا بزرگ بودين ...

البته  پدر يک اعتراف بکنم؟ ... تو اتاق چپيه خواب بودين. از زاويه اي که داشتم مي اومدم طرفتون فقط پاهاتون پيدا بود. ايمانو صدا زدم ، گفتم ببين تو را خدا پدر پاهاش چقدر باريک و خوش تراشه ... بعدم کلي با هم بهتون خنديديم ... ببخشين تو را خدا ؟ يعني در کل مي شه بزرگي با پاهاي باريک ... جالبه نه ؟ ...

احتمالا الان کلي آدم دارن بهم چشم غره مي رن ... منو که مي شناسين ... عين خودتون کار خودمو مي کنم ...

با خودم فکر مي کنم آخه شما که الان انقدر به خدا نزديکين که ما چون نمي فهميم درکش نمي تونيم بکنيم ... ما فقط دلمون مي سوزه که ديگه جمعه ها نبايد منتظر صداي تلفن باشيم که بعدش سلام بلندبالاي هميشگيمونو به هم بکنيم و کلي بخديم ... همين ... يعني ما 4تا  که لااقل اينجوري فکر مي کنيم ...

پدر ... ايمان ، آرزو ، من و نصير دلمون تنگ مي شه براي تمام لحظه هايي که صورتتون از اونا هيچ وقت پاک نمي شه ... اما ‌شما هميشه حضور داري ... با همون لبخند و همان آسايش ...

وبه قول آرزو هميشه و هر لحظه ، گرمي دست ها و محکمي شونه هاتو زير سرم حس مي کنم ، حتي زماني که در غم نبودنت گريه مي گريم ...  

    خب ... بياين مثل هميشه به حرفامون پاورقي بديم و نتيجه گيري کنيم ( مي خوام بزنم تو جاده خاکي)  :


در روايات عرفاتي مرصادالعباد بيان شده که خداوند به ترتيب جبرييل ، ميکاييل و اسرافيل را براي گرفتن مشتي خاک از زمين که گل آدم باشد مي فرستد.  اما خاک که توان تحمل جبروت خداوندي را نداشته است ، نمي پذيرد .

پس در نهايت خداوند عزراييل را مي فرستد تا به جبر هم که شده خاک آدم را از زمين بگيرد. عزراييل مشتي خاک مي آورد ،‌بر آدم ساخته و پرداخته شده سجده مي کند و در نهايت ، مسيوليت بازگشت خاک و اداي قرض به آن را گردن مي نهد.

پس نه ترسي ما را سزد در اين عشق و نه راه گريزي ...

خداوند که هرروز سجده اش مي کنيم ، با مرگ بر ما منت مي نهد و آغوش بازش را بر چشمان کور ما نمايان مي سازد.

گاهي تاسف بايد خورد به حال آدمياني که دل خوش داشته اند به آنکه خدا از رگ گردن به آنان نزديکتر است. حال آنکه نزديکي خدا کجا و دوري رگ گردن کجا ؟ ...

به شما عزيزان با تمام وجودم اعترف مي کنم که گرچه پدر در بين ما ديگر نيست اما من خوشحالم چون حس مي کنم ،

بنده و برده ي آزاد شده اي هستم که التماس مي کند به بندگي اربابش برگردد ... 

و خوب مي دانم که پدر بازگشت ... 


در مجلس ختم بعد از خوندن نامه گفتم : از تمام کسايي که تشريف اوردن خواهش مي کنم که بدونن اينجا مجلس ختم نيست ... چرا که خود خدا مي گه "انان را که در راه خدا مي ميرند را مرده نپنداريد ، که انان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي گيرند"  

مردا به مراتب بيشتر از خانم ها گريه مي کردند ...


اصلا نمي تونم بگم مطلب قابل توجهي بود ... نه غناي ادبي داشت و حتي موزون بود ... اما ما اينو در اوج احساستمون نوشتيم .... شايد گوشه اي از محبت هاي عزيزمون جبران شده باشه که شک دارم ...

نيلوفر/ 25 ارديبهشت 88